![]() |
![]() |
|
| سياست و فرهنگ |
|
سلام
من مثل هميشم بدون هيچ گونه تغييري فقط يكم تنهايي رو بيشتر از نوشتن دوست دارم . چند روزيه دنبال كاراي دانشگاهم هستم و خوب همش يه بازيه براي گذران اين روزگار لعنتي . دلم مثل هميشست كويري و وسيع الان از كافي نت براتون مي نويسم پس فقط مي گم معذرت و مي خوام كه منو بابت اينكه به روز نكردم اين بلاگ رو ببخشيد . اميد وارم بتونم مطالب جديدمو براتون بنويسم و البته شما هم نظراتونو از من دريغ نكنيد . ممنون اينم دو بيت از يك ترجيع بند ( فكر كنم اسمش همين باشه ) : مرا اسير كردند در اين وادي لعنت به مردم اين آبادي حتي دروغ نگفتند به هم ساعتها نگذاشتند نفس بكشد آزادي بقيشو بعدا مي نويسم راستش ادامش يادم نيست . پس به اميد روزي كه من به آرزويم رسيده باشم و شما به آبرويتان معنا بخشيده باشيد . و خانم نيلوفر بي رحم كسي نيست جز خدايي كه من رو عاشق كرد واسير اين روزگار تنهايم گذاشت .
|
|
+ نوشته شده در
سی ام شهریور 1384ساعت 18:58 توسط aryamehr |
|
|
... و این بار از تو شروع می کنم و آغاز می کنم از تویی که عشق من بودی و افسوس غافل از من . چقدر مغرورانه مرا به تماشا نشستی و به امید یافتن کلید یک معمای بزرگ درون مرا کنکاش می کردی . آری این بار با تو سخن می گویم ، با تو سخن می گویم ای کسی که نامت خداست و خود چیستی ، خدا میداند !!!!!!! مگر از تو چه خواستم ؟ مگر از من چه تمنا کرده بودی که برای سر باز زدن از انجامش مرا چنین مصلوب روزگار خویش کرده ای ؟؟ تو از من بودن را خواستی و من از تو نبودن تمنا کردم . تو مرا زندگی آموختی و من از تو عشق را ربودم ؛ و چه ظالمانه است که تو معشوقم باشی . خداوندا ، بزرگترین آرزویم گریه بر روی شانه های تو بود ؛ هق هق زدن عاشقانه ای که می توانست مرا به کودکی برساند و تو را به خدایی . گریه های شبانه ام را امیدی نیست به بازگشت که اشک را هم از چشمانم دریغ کرده ای . بار الها ، آنقدر دوری ؛ همیشه آنقدر دوری که حضورت را هم حتی حس نمی توانم کرد . پس چگونه ببینمت ؟ چگونه مرا در آغوشت آرام می کنی ؟ ؟ به من بگو که چگونه دستهای سرد زمستانیت را به روی گونه هایی که از حضورت به گرمی آفتاب خواهند شد احساس کنم؟ با من حرف بزن ؛ با من گریه کن و با من بمیر ؛ مگر چه می شود که با هم مرگ را تجربه کنیم؟ می دانم ، می دانم که هیچ کدامشان را به من نمی دهی ؛ نه فقط شانه هایت را که حتی نامت را بر من نمی نهی باور کن دیگر نمی خواهم حضورت را ؛ حس نبودن را چطور به من ارزان نمی دهی ؟ . . . تنهایی ام را به من پس بده ، گریه های شبانه ای را که برایت ریختم جمع کن و پس بده پس بده شاید آنرا برای عشق دیگری حراج کنم !!!
گناه من چیست که از جنس حوا معشوقی برایم نیست ؟ گناهم چیست که در لحظه لحظه عمرم تکرار می شوی ؟ گناه تو چیست مگر ؟ گناهت اینست که عاشقت را دوست نمی داری ، که حضورت را با حضورش معنا نمی دهی ، که به لبهایمان هیچ گاه اجازه ابراز عشق نمی دهی . گناه تو شاید اینست که مرا درون دلت راه نمی دهی ... با نام تو تمام می کنم ، تویی که هیچ گاه با من نبودی ، نه که با من حتی به یاد من هم نبودی و تو خدا بودی و افسوس هیچ وقت نبودی . |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم شهریور 1384ساعت 0:29 توسط aryamehr |
|
|
دل عاشقی دارم ای ماه
که در صورت بی مثالت به دنبال یک حالت آشنا در کمین است . دل بی کسی دارم ای شب که در جای جای خیالت به دنبال یک کور سویی به سوی سحر در شتاب است دلم شوره است برای تماشای روی چنان ماهتابش . دلم از خزان است و تو از بهاری چگونه می توانم تو را بیقرارت نمایم ؟ . دلی پر هوس دارم ای عشق که از تشنه کامی از اندوه یک قطره ی اشک هم بی نصیب است دل عاشقی دارم ای عشق که در عاشقی بی مثال است دلم آشناست با غزلهای باران دلت بی وفاست مثل یک موج طوفان . دل کوچکی دارم ای اشک بدادم برس تا بیابان خواهش بیا در کنارم بمان تا سرود شکستن بیا ... (( دل روشنی دارم ای عشق )) که در روشنی بی مثال است . با الهام از شعر محمد رضا عبدالملکیان
|
|
+ نوشته شده در
شانزدهم شهریور 1384ساعت 15:36 توسط aryamehr |
|
|
هیچ وقت وسعت درون را به دنیای بیرون ترجیح نداده ام . هیچ گاه عاشقانه با تو سخن نگفته ام و هرگز نخواهی فهمید که چرا دوستت داشته ام و چقدر . . . سنگینی اشک را درون چشمهایم احساس می کنم فقر نداشتن حتی یک لحظه ی تو را درون وجودم تکرار می کنم . انگار هیچ گاه از پیش من نرفته ای انگار هنوز فصل کوچ تو نرسیده است . انگار هنوز بهار است و تو سبز سبز مانده ای . خزان اگر برسد زخم های کهنه دلت را با که تقسیم می کنی ؟ الهه من ، ماه من ، جان من ف خدای لحظه های عشق و هستی دیدن تو لحظه لحظه ی عمرم بود و بودنت تمامی وجودم چگونه حضورم را درون ذره ذره های وجودت نیافتی ؟ چگونه مرا به کویر رساندی و در نا کجا آباد هستی تنهای تنها مرا به خاک نشاندی چگونه می شود تو را ؟ . . . . اما نه انگار هیچ گاه مرا ترک نکرده ای انگار هنوز فصل کوچ تو نرسیده است باور کرده ام شاید که تو هنوز دل سنگ نشده ای و انگار دلم برایت تنگ شده است . |
|
+ نوشته شده در
سیزدهم شهریور 1384ساعت 16:30 توسط aryamehr |
|
|
دلتنگ می شوم عاشق می شوم
نه ........ انگار که دل سنگ می شوم کم می شوم و آه ...... افسوس جسمی از سنگ می شوم . مهربانی ، جاودانی وای نازنینا تو همیشه بر زبانی نگاهت یک دروغ بود و صدایم یک ترانه و عشقم یک غزل بود و وجودت یک بهانه تو را عاشق نمی دانم چرا اینقدر گریانی تو را دیوانه می خو انند چرا پس شعر می خوانی ؟ تو را افسانه خواندند و مرا یک آیه آبی مرا مهتاب نامیدند تو اما نازنین خوابی چرا من شعر می گویم برای وقت دلتنگی چرا پیشم نمی مانی چرا اینقدر دلسنگی بیا یک شب کنارم باش فقط یک شب تو ای بانو بیا مستانه پیشم باش به درگاهت زنم زانو خیلی دلم تنگ . انگار یک عمر نفس کشیدن برای من زیاد . انگار تنهایی از با من بودن سیر نمی شه . خانم نیلوفر هم که منو از پیدا کردن یک آدم نا امید کرد . یادش بخیر استاد شیخ ویسی ( استاد قدیم من برای زندگی ) همیشه می گفت : انسان هزار و یک تو داره و هزار و یکمیش آدمیت . باید هزار توی وجود رو شناخت تا به آدمیت رسید . چقدر خوب که یک انسان نتونه یکی از جنس خودش برای خودش پیدا کنه ای کاش کسی بود که کویر رو اندازه من بشناسه و دوستش داشته باشه درد کویر بودن رو بدونه بفهمه که زیر یک آوار بودن و از جنس کویر بودن چه احساسی رو برای آدم تجسم می کنه . من دنبال یه دنیا آدم ایرونی با یک دل به وسعت کویر می گردم . تو تنهایی و من تنها تر از تو تو آنجایی و من بی کس تر از تو نمی دانم چرا دنبالت هستم تو شاید آدمی من کمتر از تو
به امید یک مهتاب عالمتاب |
|
+ نوشته شده در
سیزدهم شهریور 1384ساعت 2:25 توسط aryamehr |
|
|
سلام از نبودنم تردید از بودن من هیهات از عشق تو پر امید از نبودنت فریاد دیوانه شدم حالا چون در به در عشقم دلتنگ شدم مردم من زار و پریشانم همه آدما حداقل یه بار دلتنگ شدن دلتنگ چیزایی که تو وجودشون ریشه کرده بود و حیف که یکی خیلی زود اون امید رو با بی رحمی از بیخ و بن کند . هیچوقت به این فکر نکردیم که چرا ناکامی ها دست تقدیر و باعث بوجود اومدن خوشیها خودمونیم . جالبه که آدمها تا کم میارن به روزگار بد و بیراه میگن بابا کسی نیست بگه روزگار فقط و فقط و فقط یه اسم باور کنید تمام اتفاقها تعیین شده است نه به دست روزگار و نه به دست تقدیر به اجبار یه شخص مغروری که ما آدمها از تنهایی درش آوردیم ما خودمون طبق معمول براش یه اسم انتخاب کردیم خودمون بزرگش کردیم خودمون بتش کردیم خودمون ........ و خودمون اسم خدا رو براش انتخاب کردیم همین حالا شده یه زور یه جبار و یه ... جالبه دونستن این نکته که آدم نه می تونه بودن رو انتخاب کنه و نه می تونه نبودن رو برای خودش بدست بیاره . فقط می تونم آرزوی مرگ رو تو حرفام تکرار کنم . همین شبی با خیال تو من رو به دریا بمیرم خیال تو باشد که من رو به صحرا بمیرم ز دریا شنیدم که هر مرغ ساحل بمیرد بیا موج طوفان که چون مرغ زیبا بمیرم چو دل بی کس و خسته روزگار غریبم میان شب و آتش و این غرلها بمیرم و یک شب که مهتاب می خواندت در دل من کجا گشته ای دل ، که بینی چه رسوا بمیرم در آغوش من آتشی ، بی خبر از دل من کجا دیده دریا که چون قوی ، تنها بمیرم نوای شب و عمق دریای وحشت کشیدم در این غربت شب کجا من فریبا بمیرم |
|
+ نوشته شده در
دهم شهریور 1384ساعت 14:22 توسط aryamehr |
|
|
ای کاش آدمی درد بودن نداشت و ایکاش ذره ای آرزوی صحرا را می شنیدیم و برای تلخی گفته هایش به اندازه یک قطره اشک با او همراه می ماندیم تا طعم ماندن را نیز به او بچشانیم . هیهات که چه دردیست تنهایی و چه شیرین است با تنهاترین تنهایان شبی را تا بی در کجا آباد غم سفر کردن . کجا بودی گل من ، شقایقها شکستند |
|
+ نوشته شده در
دهم شهریور 1384ساعت 1:53 توسط aryamehr |
|
|
سلام
باور کنید تنهایی اینقدر به من حال میده که اصلا به یاد این مردم چهار وجهی نمی افتم . به هر حال یه معذرت خواهی بابت این مدت . حتما واستون سوال می شه اگه نگم اون چهار وجه چیه نه؟ ۱ـ شکم ۲ـ زیر شکم ۳ـ پوشاک و ۴ـ نشیمنگاه ؛ انسان اسیر در این مربع غوطه ور در میان امیال دنیایی خودشه . من دنبال یکی می گردم ورای این مردم هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دارم شعرامو تو سایت شعر نو می نویسم ، اگه دوست دارین یه نظری چیزی بد و بیراهی ، فرق نمی کنه هر چی دلتون می خواد بگین ، آخه منم هر چی دلم می خواد می نویسم می تونید کمکم کنید ؟
|
|
+ نوشته شده در
هفتم شهریور 1384ساعت 0:14 توسط aryamehr |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا من خودم هستم ؛ بدون هیچ دلبستگی و شاید فقط حضور مرا دیوانه تر می کند .
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| نویسندگان |
|
aryamehr نیلوفر |
|
RSS
|