![]() |
![]() |
|
| سياست و فرهنگ |
|
دوباره آمدم .... تو نبودی ....... لحظه های بودن را خوانده و نخوانده برای دیدنت و برای رسیدنت فرش کردم ؛ چرا نماندی ؟؟ دلم تنگ شده بود برایت و تو انگار هیچ وقت حتی نام مرا در خاطرت تکرار نکردی . یکبار دیگر سلام ، سلام به تو به تو که طلوع آمدنت خزانی بود برای تمام رویاهایم . . . . انگار سالهاست که ننوشته ام ، دستم می لرزد ؛ انگار هیچ گاه تو را ندیده ام ، دلم می لرزد . انگار خاطرات من با تو یک خواب بود و تو ... خزان زده ترین برگهای پاییزی به مت بگویید که چگونه مرده اید ؟ چگونه زیر پاهای من مرگ را تجربه می کنید و دم بر نمی آورید ؟ به من بیاموزید مردن را . زندگی را نمی خواهم ، عشق را نمی خواهم ، حس زیبای با تو بودن را حتی ؛ باور کن ................... نمی خواهم . فکرم پر از سیاهی است . حرکات دستم نا موزون است و قلم به یاری من نمی آید . تو را چه می شود ؟ تو چگونه خواهی بود اگر من نباشم ؟ بگو تو چگونه خواهی مرد اگر ... تنها مانده ام ، تنها . تو ای زیباترین عروس خزان ، تویی که به هر کجا می رسی طعم مرگ و نبودن را به درختان هدیه می کنی ؛ مرا هم درخت بپندار . مرا هم بیاموز که چگونه نباشم ، مرا مردن بیاموز ؛ مرا هم بمیران ای زیباترین فصل نیستی مرا هم بمیران . سری بزن به این جهان ، ببین مرا خدای من چرا مرا نمی کشی ، بگو مرا خدای من دلم شکست از تو و از این همه شبانه ها مرا نجات ده خدا ، از این سکوت و سایه ها سوار آسمان شدی ، به دور از نظاره ها اگر تو زشت بوده ای ، ذگر به پیش من نیا سکوت عاشقت نکرد ، به سجده رفته ام ببین تو را خدای کرده اند ؟ تو را خدای نازنین ؟ شبانه ها نثار تو ، سکوت را به من بده کویر غم حلال تو ، ترانه را به من بده |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم مهر 1384ساعت 21:40 توسط aryamehr |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا من خودم هستم ؛ بدون هیچ دلبستگی و شاید فقط حضور مرا دیوانه تر می کند .
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| نویسندگان |
|
aryamehr نیلوفر |
|
RSS
|