تبليغاتX
خزان سياست
سياست و فرهنگ

دوباره آمدم ....

تو نبودی .......

لحظه های بودن را خوانده و نخوانده برای دیدنت و برای رسیدنت فرش کردم ؛ چرا نماندی ؟؟

دلم تنگ شده بود برایت و تو انگار هیچ وقت حتی نام مرا در خاطرت تکرار نکردی .

یکبار دیگر سلام ، سلام به تو

به تو که طلوع آمدنت خزانی بود برای تمام رویاهایم .

.

.

.

انگار  سالهاست که ننوشته ام ، دستم می لرزد ؛ انگار هیچ گاه تو را ندیده ام ، دلم می لرزد .

انگار خاطرات من با تو یک خواب بود و تو ...

خزان زده ترین برگهای پاییزی به مت بگویید که چگونه مرده اید ؟ چگونه زیر پاهای من مرگ را تجربه می کنید و دم بر نمی آورید  ؟ به من بیاموزید مردن را .

زندگی را نمی خواهم ، عشق را نمی خواهم ، حس زیبای با تو بودن را حتی ؛ باور کن ................... نمی خواهم .

فکرم پر از سیاهی است . حرکات دستم نا موزون است و قلم به یاری من نمی آید . تو را چه می شود ؟ تو چگونه خواهی بود اگر من نباشم ؟ بگو تو چگونه خواهی مرد اگر ...

 

تنها مانده ام ، تنها .

تو ای زیباترین عروس خزان ، تویی که به هر کجا می رسی طعم مرگ و نبودن را به درختان هدیه می کنی ؛ مرا هم درخت بپندار . مرا هم بیاموز که چگونه نباشم ، مرا مردن بیاموز ؛ مرا هم بمیران ای زیباترین فصل نیستی مرا هم بمیران .

 

سری بزن به این جهان ، ببین مرا خدای من

چرا مرا نمی کشی ، بگو مرا خدای من

 

دلم شکست از تو و از این همه شبانه ها

مرا نجات ده خدا ، از این سکوت و سایه ها

 

سوار آسمان شدی ، به دور از نظاره ها

اگر تو زشت بوده ای ، ذگر به پیش من نیا

 

سکوت عاشقت نکرد ، به سجده رفته ام ببین

تو را خدای کرده اند ؟ تو را خدای نازنین ؟

 

شبانه ها نثار تو ، سکوت را به من بده

کویر غم حلال تو ، ترانه را به من بده

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1384ساعت 21:40  توسط aryamehr |