![]() |
![]() |
|
| سياست و فرهنگ |
|
تو دردم را نخواندی ای جوانمرد به تنهایی کشاندی ای جوانمرد گناهی را به گردن من گرفتم تو دیدی و نراندی ای جوانمرد برای سعید که نه من او را می شناسم و نه هیچ گاه او مرا به یاد خواهد آورد . تنها وجه اشتراکمان زنده بودن است و نه زندگی کردن به امید رحمت پروردگار ؛ که زندگی را لذت می بیند و من مرگ را رهایی از ظلم پروردگار جبار . سعید هفت شهر عشق را جستجو می کند و من خیره به تماشای دیوارهای بلند شهر شده ام . او تقدیر را محکوم می کند ولی من به خودم می قبولانم که هم او شب قدر را گریسته است و برای زندگی انسانی (از نظر من ) مظطرب شده است . من ؛ خدایم را ، عشقم را ، مهتاب عالمتابم را طعنه می زنم و او سپاسش می گوید . من از نیستی دم می زنم و او افسوس ... آه ....... که چقدر فاصله است میان ما ، به اندازه ی یک عمر . آری تنها فاصله مان یک تولد دیگر است ، تنها یک تولد تا آدمیت این ذره ناچیز باقیست . متولد شو ای روح همیشه آزاد من ، متولد شو و همیشه عصیانگر بمان تا من همیشه سپاست گویم !!! بیا یک بار که از روحت جدا ماندی مرا دریاب بیا تنها برای این دل رسوای من امشب مرا دریاب از این جسمم چه می خواهی ، به جز یک حسرت خاموش ؟ در این ذره چه می جویی ؟ به جز یک عاشق مدهوش برو جای تو اینجا نیست نمی خواهم صدایت را از این وحشت نجاتم ده ، نمی جویم خدایت را |
|
+ نوشته شده در
هفدهم دی 1384ساعت 18:18 توسط aryamehr |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا من خودم هستم ؛ بدون هیچ دلبستگی و شاید فقط حضور مرا دیوانه تر می کند .
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| نویسندگان |
|
aryamehr نیلوفر |
|
RSS
|