![]() |
![]() |
|
| سياست و فرهنگ |
|
روزگار عجیبی است روزگار ما از ابتدا شروع می کنم . آنگاه که آدم آمد و افسوس که باز هم خودش نخواست که بیاید آوردندش به این دنیا . هبوط کرد به زمین و به کدامین گناه ؟ باز هم ، او می داند . آه که چه زجرم می دهی با نام بدون قامت زیبایت . قابیل برادرش را کشت ؛ و من تو را پنداری بشر هنوز در روز اول آفرینش اسیر است و تو ساربان آفرینش . حاکم انسانهای سراسر گناه ، شبها به تو می اندیشم و روزهایم به نام تو سپری می شود . این چگونه کافری است که هنوز اسیر در چنگال جبر توانای توست . تو خودت هم نمی دانی که من از تو به خودت نزدیکترم . آری اعترافم این است : من تو را می ستایم و تو مرا انگار از یاد برده ای . زیبای من آفریننده ی من ، جبار متعال من ، خدای من ؛ دوست من عشق من تو بودی و تو اما افسوس تنها مانده بودی . چه می گویم ؟ صحبت من از بشریت است و تو حیف که انسان نیستی . تنها ظلمی هستی بزرگ و شیرین ؛ ظلمی جاودان . من چگونه انسانی ام ؟ تو هم نمی دانی یک عمر برای بودنت لبریز شدم و تو برای یک لحظه از تو بی تو شدن را به من رحمت نمودی . نه احساس شیرینی نیست از تو بودن و در کنارت نبودن . سخت است برایم اما یک بار دیگر مرا دریاب . از این وحشت نجاتم ده ، مرا دریاب جبارم ... دعایم دیگر برایت تکرار مکررات است . باید به دنبال ذکر دیگری باشم تا شاید به درگاهت خوش آید . آری به تو طعنه می زنم ، تویی که بودنت را از وجود من داری و من بودنم را از حضورت در وجودم احساس می کنم . چگونه بگویمت آخر ... چگونه بگویم . . . دوستت داشتم و نفهمیدی . نگرانیم را مگر ندیدی که برای تو بود ای زیبای ندیده ی من . چگونه بگویمت ... چگونه بگویم شرح لحظه لحظه غرورت را ؟ خداوندا لبریزم از وجودت ، مرا بشکن . پنداری کودکی شده ام که وقتی می خواهد و نمی دهندش ناسزایش را نثار عزیزترین هایش می کند . اما نه .... نه نمی دانم . باور کن نمی دانم که هنوز هم دوستت دارم یا نه . خ و تای من آری این اسم برایت آشناست امشب تو را به بزرگترین اسمت فریاد کشیدم شاید بیایی ؛ در کنارم بنشینی و با من از من بگویی . آخر معنای من بی تو و تو بدون من چیست ؟؟؟؟؟ « فقط حرف دل است بدون اجرای اصول شعر در آن » به من سری نمی زنی ، که کوچه ام بن بست است ؟ تو یاد من نمی کنی ؟ که قلب من در دست است ؟ کجا می روی خدا ، مگر مرا ندیده ای ؟ کدام راه می روم ، که پای من پا بست است ؟ بیا کنار من بمان ، مگر چه می شود تو را ؟ اگر تو یاد من کنی برده ی تو سر مست است ببین که روح تو به من قافیه هم نمی دهد بیا به من سری بزن ، که کوچه ام بن بست است |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم بهمن 1384ساعت 22:13 توسط aryamehr |
|
|
برای تو هم می نویسم ، تویی که در صحرایی از معرفت در کنار دیگرانت نگران خویش بودی . نمی دانم چرا ؟؟؟ شاید تو خودت نبودی ، آنی بودی که همان می خواست ؛ بنده ای بودی که خدایت می خواست . اسیری بودی در دستان فقیر روزگار . عاشق بودی و انگار سالهای سال بود که نخندیده بودی . همیشه همانند من بودی و انگار اشک هم همراه تو نبود . غرورت بود و دیگر هیچ . و اما چرا آمدی ؟؟! اینجا که می رسم می مانم ؛ که تو یا برای جنگ آمده بودی ، که در خونتان بود خونریزی و آدمکشی ؛ و یا برای عزیزترین شدن در دلها . . . . افکارم متلاطم می شود وقتی که من از تو می پرسم و تو انگار حتی صدایم را نمی شنوی . بگذار برایت بگویم اگر جوابم را نمی دهی ، ولی بدان رسمش این بود که می گفتی برایم از حضورت . ولی من خود به تو می گویم قصه ی آمدنت را : تو نیامده بودی که خودت آمده باشی تو شاید آمده بودی که هیچ گاه نیایی . همین |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم بهمن 1384ساعت 1:59 توسط aryamehr |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا من خودم هستم ؛ بدون هیچ دلبستگی و شاید فقط حضور مرا دیوانه تر می کند .
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| نویسندگان |
|
aryamehr نیلوفر |
|
RSS
|