تبليغاتX
خزان سياست
سياست و فرهنگ

روزگار عجیبی است روزگار ما

از ابتدا شروع می کنم . آنگاه که آدم آمد و افسوس که باز هم خودش نخواست که بیاید  آوردندش به این دنیا . هبوط کرد به زمین و به کدامین گناه ؟

باز هم ، او می داند .

آه         که چه زجرم می دهی با نام بدون قامت زیبایت .

قابیل برادرش را کشت ؛ و من تو را

پنداری بشر هنوز در روز اول آفرینش اسیر است و تو ساربان آفرینش .

حاکم انسانهای سراسر گناه ، شبها به تو می اندیشم و روزهایم به نام تو سپری می شود .

این چگونه کافری است که هنوز اسیر در چنگال جبر توانای توست .

تو خودت هم نمی دانی که من از تو به خودت نزدیکترم .

آری اعترافم این است : من تو را می ستایم و تو مرا انگار از یاد برده ای .

زیبای من

آفریننده ی من ، جبار متعال من ، خدای من ؛ دوست من

عشق من تو بودی و تو اما افسوس تنها مانده بودی .

چه می گویم ؟ صحبت من از بشریت است و تو حیف که انسان نیستی .

تنها ظلمی هستی بزرگ و شیرین ؛ ظلمی جاودان .

 

من چگونه انسانی ام ؟ تو هم نمی دانی

یک عمر برای بودنت لبریز شدم و تو برای یک لحظه از تو بی تو شدن را به من رحمت نمودی .

نه احساس شیرینی نیست از تو بودن و در کنارت نبودن .

سخت است برایم اما یک بار دیگر مرا دریاب .

از این وحشت نجاتم ده ، مرا دریاب جبارم ...

دعایم دیگر برایت تکرار مکررات است . باید به دنبال ذکر دیگری باشم تا شاید به درگاهت خوش آید .

آری به تو طعنه می زنم ، تویی که بودنت را از وجود من داری و من بودنم را از حضورت در وجودم احساس می کنم .

چگونه بگویمت آخر ...

چگونه بگویم

.

.

.

دوستت داشتم و نفهمیدی . نگرانیم را مگر ندیدی که برای تو بود ای زیبای ندیده ی من  .

چگونه بگویمت ... چگونه بگویم شرح لحظه لحظه غرورت را ؟

خداوندا لبریزم از وجودت ، مرا بشکن .

پنداری کودکی شده ام که وقتی می خواهد و نمی دهندش ناسزایش را نثار عزیزترین هایش می کند .

اما نه ....

نه نمی دانم . باور کن نمی دانم که هنوز هم دوستت دارم یا نه .

خ و تای من آری این اسم برایت آشناست  امشب تو را به بزرگترین اسمت فریاد کشیدم شاید بیایی ؛ در کنارم بنشینی و با من از من بگویی .

آخر معنای من بی تو و تو بدون من چیست ؟؟؟؟؟

 

« فقط حرف دل است بدون اجرای اصول شعر در آن »

 

به من سری نمی زنی ، که کوچه ام بن بست است ؟

تو یاد من نمی کنی ؟ که قلب من در دست است ؟

کجا می روی خدا ، مگر مرا ندیده ای ؟

کدام راه می روم ، که پای من پا بست است ؟

بیا کنار من بمان ، مگر چه می شود تو را ؟

                                      اگر تو یاد من کنی برده ی تو سر مست است

ببین که روح تو به من قافیه هم نمی دهد

                                   بیا به من سری بزن ، که کوچه ام بن بست است

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1384ساعت 22:13  توسط aryamehr | 

برای تو هم می نویسم ، تویی که در صحرایی از معرفت در کنار دیگرانت نگران خویش بودی .

نمی دانم چرا ؟؟؟

شاید تو خودت نبودی ، آنی بودی که همان می خواست ؛ بنده ای بودی که خدایت می خواست . اسیری بودی در دستان فقیر روزگار .

عاشق بودی و انگار سالهای سال بود که نخندیده بودی .

همیشه همانند من بودی و انگار اشک هم همراه تو نبود .

غرورت بود و دیگر هیچ .

 

و اما چرا آمدی ؟؟!

اینجا که می رسم می مانم ؛ که تو یا برای جنگ آمده بودی  ، که در خونتان بود  خونریزی و آدمکشی ؛ و یا برای عزیزترین شدن در دلها .

.

.

.

افکارم متلاطم می شود وقتی که من از تو می پرسم و تو انگار حتی صدایم را نمی شنوی .

بگذار برایت بگویم اگر جوابم را نمی دهی ، ولی بدان رسمش این بود که می گفتی برایم از حضورت .

ولی من خود به تو می گویم قصه ی آمدنت را :

 

تو نیامده بودی که خودت آمده باشی

تو شاید آمده بودی که هیچ گاه نیایی .

 

                                                                          همین

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1384ساعت 1:59  توسط aryamehr |