تبليغاتX
خزان سياست
سياست و فرهنگ

انگار لحظه های بودن من بدون تو انکار می شود

وقتی که در جای جای خیال تو تکرار می شود

 

سلام را در ابتدای حضورت اظهار می کنم

 

افسوس در میان این همه واژه ، بی بار می شود

 

 

یک شعر به دست تو می دهم و یک حرف به دست باد

 

اینجا حرفهای من هم ضعیف و بیمار می شود

 

 

در لا به لای سنگواره های یاد تو

 

یک مرد درون جهان بی یار می شود

 

 

یک پنجره برای تو می گشایم و یک حنجره برای مرگ

 

گر آغاز نکنی مرا مرگ من هم بیدار می شود

 

 

ای مرگ به فریادم برس ، این است پایان راه

 

وقتی که درخت تکیده ای ، بدون بار می شود

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم اسفند 1384ساعت 1:36  توسط aryamehr | 

شبانه های غریبی است شبانه های بی کسی من

اشک در میان خاطراتم به سیاهی می گرید .

آوار سنگین تنهایی چنین بی رحم و تازیانه وار

به کدامین سو می کشانیم ؟

امروز سراسر حضورم را غرق

در نیاز داشتنت کردم و تو ...

نمی دانم ، شاید تو نبودی

که در مسیر باد صدایم کردی

 و سرزمین بی کسی هایم را  سراسر حضور  .

.

حرفهایم بوی نیستی می دهند

و تو حضورم را تکرار نمی کنی .

آخر چگونه برایت بسرایم ؟؟

چگونه از حضورت سیراب شوم وقتی که تو همیشه نیستی

و دمادم سرود بودن را فریاد می کنی ؟

نمی دانم ، شاید حرفهایم

 تکراری است  از نا گفته های وجودم .

.

.

اشکهایم دیگر تو را محسور دیدگانم نمی کند

چشمهایت دیگر برای حضور من پرواز نمی کند

و دیدگانت مرا دیوانه تر از همیشه

اسیر در غبار نمی کند .

نفرین بر تو

که مرا در حضور خلاصه نمودی

و       افسوس که دلم هیچ گاه نتوانست بگوید :

دوستت نداشته ام ؛ هیچ گاه بر نگرد .

 

+ نوشته شده در  چهاردهم اسفند 1384ساعت 0:2  توسط aryamehr | 

از تو آغاز می کنم

از تو ، برای تو

و از زبان تو

« بروی از من

فرو ریزان به روی من

نور دانه های گرمت را »

.

و اینک رویش گیاه

به یک آرزو

و با مهربانی اشک

در کناره های وجود تو انگار ، موجود می شوم

خدای افلاک می شوم

ریشه ای در خاک می شوم

و هیهات

از تو آغاز می شوم

.

.

خاک در کنار حضور من معنا می شود

ریشه کرده ام و

ریشه ام به فرسایشی عظیم رسیده است

سیلاب حضور تو

تکه تکه های وجودم را در تلاطم امواجش آزار می دهد

حال بر روی حضور سرگردان تو بازیچه می شوم

.

.

.

تنومند شده ام

بزرگ و ماندنی

آفتاب سوزان مهربانی اش را نثارم می کند

پنداری من و آفتاب تنهای تنها مانده ایم

چشم می گشایم

تو را که سرابی بیش نیستی در کناره ها می ستایم

پایم در بند است و

آری ؛ گیاهی شده ام در کویر.

«  و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل

تنها مردن »

 

                                           برای  تکرار تنهایی

                                                        نمی دانم

شاید شروعی در غبار

 

 

+ نوشته شده در  دوم اسفند 1384ساعت 0:55  توسط aryamehr |