![]() |
![]() |
|
| سياست و فرهنگ |
در کویر بودم
تنها ، بی کس ، آرام تو آمدی چگونه آمدنت را نمی دانم اما .... آمدی در دستانت نور آورده بودی نور نور نور چشمانم از نور دستانت سیاهی ها را نشانه رفته بود و غافل از اینکه تو با زیبایی همراه شده بودی و من خالی تر از هر گونه همراهی چگونه نمی توانم درک کنم که تو هم تنها آمده بودی های غریبه تنهایی ؟ همانند من مانند تنهایی من تو هم تنهایی ؟ گیسوانت رو سیاهی گندم زار بود و من تو را مهتاب شبهایم معنا کرده بودم جان مرا بر تیر کمان کرده بودی و چشمانت هدف قلب من . زیباترین واژه ، چگونه صدایت کنم که از تنهایی ات جدا نشوی ؟ حالا پریشان شده ام بیا بیا و همانند تنهایی بر من نازل شو . اگر آمدنی نیستی بگو تا با انتظار آمدنت تو را باور کنم . . شعله های آتش ، چگونه می سوزانید مرا ؟ مگر نه اینکه من تمام وجودتان هستم و شما سراسر نگاه من ؟ بیایید و بر من رحم کنید بیایید و مرا در این شور تنها بگذارید تا در تاریکی این نور تنها بمانم . انعکاس چشم تو تنهایی مهتاب بود گیسوان ناز تو خورشید عالمتاب بود آبروی عمر من ، با من بمان تنها نرو من ز تو غافل شدم ، دستان تو کمیاب بود ای تمام لحظه ها ، یک لحظه در یادم بمان تو زهیرم بودی و این قلب من بی تاب بود در وجودت یک دقیقه بودنم را صبر کن ای دلیل زندگی ، چشمان تو مهتاب بود |
|
+ نوشته شده در
سی و یکم فروردین 1385ساعت 17:57 توسط aryamehr |
|
|
در این بهاران من به تنهایی رسیدم در انتهای چشم تو عشقی ندیدم یک آشنا در بی قراریها تو بودی حالا چگونه مرگ فریادت شنیدم در کوچه های خالی و بن بست قلبم یک دوست را از پشت در ، در خواب دیدم در حسرت لبخند تو مهتاب خشکید ای هستی بی دغدغه ، از تو بریدم هیهات این قلبم تو را افسانه خوانده است پس من چگونه بودنت را خواب دیدم؟ در فصل پاییز آمدی اما نماندی ای عشق پاییزی بدان ، دردها کشیدم |
|
+ نوشته شده در
یازدهم فروردین 1385ساعت 14:58 توسط aryamehr |
|
|
نوروز آمد روزی نو بر ایشان نمایان کردی . اما چه موقع خواهی فهمید که روز نو مردمانی نو می خواهد ، مردمانی از تبار نور ؛ از جنس بهار که وقتی تنشان را در آغوش می فشاری تازگی احساسشان نفرت های درونت را از بین ببرد . و چه حیف که بر این مردم روزی نو ارزانی می کنی و تازگی شان می بخشی . ای کاش روزگار تمامی نداشت ، ای کاش فصلهایمان تکرار نمی شدند تا به خودمان نمی فهماندیم که هیچ گاه در تکرار هایمان کاری نو انجام نمی دهیم ؛ همانگونه که به بهانه بازگشت به دوران کودکی اشتباهاتمان را توجیه می کنیم. ایکاش شعورمان را در تکرار روزی نو خلاصه نمی کردیم و ای کاش ...
ایران من عشق من ، سرزمین کویری دریا دل من ، بستر روزگار کودکانه ی من ، آدمیانت را چه مومنانه درون گهواره مهربانت جا داده ای و چه افسوس اگر بدانی که هیچ یکشان نه تنها سپاست نمی گویند ، که به زباله دانهای روزگار نثارت می کنند ؛ و چه مهربانانه می گریی در تنهایی خود ای مام من . مادر م ، بدان و ببین که می خواهم برایت اشکها بریزم و گریه ها نثارت کنم . لالایی شبهای بی کسی ، مرا از خودت بدان ، بگذار اشکهایم را در لایه لایه های وجودت احساس کنم ؛ بودنم را با تو تقسیم کنم تا نبودن را تو مهمانم کنی . سرزمین آریایی من ( اَ اِران من ) مرا قابل بدان تا برای این همه زخم که بر وجودت می زنند بمیرم مادرم ؛ مرا بمیران ، مرا بمیران تا آغاز کنم تنهایی ات را . |
|
+ نوشته شده در
دهم فروردین 1385ساعت 1:56 توسط aryamehr |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا من خودم هستم ؛ بدون هیچ دلبستگی و شاید فقط حضور مرا دیوانه تر می کند .
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| نویسندگان |
|
aryamehr نیلوفر |
|
RSS
|