تبليغاتX
خزان سياست
سياست و فرهنگ

در کویر بودم

تنها‍‍ ، بی کس ، آرام

تو آمدی

چگونه آمدنت را نمی دانم

اما .... آمدی

در دستانت نور آورده بودی

نور       نور       نور  

چشمانم از نور دستانت سیاهی ها را نشانه رفته بود

و غافل از اینکه تو با زیبایی همراه شده بودی و من

خالی تر از هر گونه همراهی

 

چگونه نمی توانم درک کنم که تو هم تنها آمده بودی

های      غریبه        تنهایی ؟ همانند من

مانند تنهایی من تو هم تنهایی ؟

گیسوانت رو سیاهی گندم زار بود و

من تو را مهتاب شبهایم معنا کرده بودم

جان مرا بر تیر کمان کرده بودی و چشمانت

هدف قلب من .

زیباترین واژه ، چگونه صدایت کنم که از تنهایی ات جدا نشوی ؟

حالا پریشان شده ام

بیا

بیا و همانند تنهایی بر من نازل شو .

اگر آمدنی نیستی بگو تا با انتظار آمدنت تو را باور کنم .

.

شعله های آتش ، چگونه می سوزانید مرا ؟

مگر نه اینکه من تمام وجودتان هستم و شما

سراسر نگاه من ؟

بیایید و بر من رحم کنید

بیایید و مرا در این شور تنها بگذارید

تا در تاریکی این نور تنها بمانم .

 

 

انعکاس چشم تو تنهایی مهتاب بود

گیسوان ناز تو خورشید عالمتاب بود

آبروی عمر من ، با من بمان تنها نرو

من ز تو غافل شدم ، دستان تو کمیاب بود

ای تمام لحظه ها ، یک لحظه در یادم بمان

تو زهیرم بودی و این قلب من بی تاب بود

در وجودت یک دقیقه بودنم را صبر کن

ای دلیل زندگی ، چشمان تو مهتاب بود

(از فونت بدی که انتخاب کردم عذر می خوام یک سری مشکلات بود نتونستم )

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1385ساعت 17:57  توسط aryamehr | 

در این بهاران من به تنهایی رسیدم

در انتهای چشم تو عشقی ندیدم

یک آشنا در بی قراریها تو بودی

حالا چگونه مرگ فریادت شنیدم

در کوچه های خالی و بن بست قلبم

یک دوست را از پشت در ، در خواب دیدم

در حسرت لبخند تو مهتاب خشکید

ای هستی بی دغدغه ، از تو بریدم

هیهات این قلبم تو را افسانه خوانده است

پس من چگونه بودنت را خواب دیدم؟

در فصل پاییز آمدی اما نماندی

ای عشق پاییزی بدان ، دردها کشیدم

+ نوشته شده در  یازدهم فروردین 1385ساعت 14:58  توسط aryamehr | 

نوروز آمد  روزی نو بر ایشان نمایان کردی .

اما چه موقع خواهی فهمید که روز نو مردمانی نو می خواهد ، مردمانی از تبار نور ؛ از جنس بهار که وقتی تنشان را در آغوش    می فشاری تازگی احساسشان نفرت های درونت را از بین ببرد .

و چه حیف که بر این مردم روزی نو ارزانی می کنی و تازگی شان می بخشی .

ای کاش روزگار تمامی نداشت ، ای کاش فصلهایمان تکرار         نمی شدند تا به خودمان نمی فهماندیم که هیچ گاه در تکرار هایمان کاری نو انجام نمی دهیم ؛ همانگونه که به بهانه بازگشت به دوران کودکی اشتباهاتمان را توجیه می کنیم.

ایکاش شعورمان را در تکرار روزی نو خلاصه نمی کردیم و 

ای کاش ...

 

ایران من

عشق من ، سرزمین کویری دریا دل من ، بستر روزگار کودکانه ی من ، آدمیانت را چه مومنانه درون گهواره مهربانت جا داده ای و چه افسوس اگر بدانی که هیچ یکشان نه تنها سپاست نمی گویند ، که به زباله دانهای روزگار نثارت می کنند ؛ و چه مهربانانه می گریی در تنهایی خود ای مام من .

مادر م ، بدان و ببین که می خواهم برایت اشکها بریزم و گریه ها نثارت کنم .

لالایی شبهای بی کسی ، مرا از خودت بدان ، بگذار اشکهایم را در لایه لایه های وجودت احساس کنم ؛ بودنم را با تو تقسیم کنم تا نبودن را تو مهمانم کنی .

سرزمین آریایی من ( اَ اِران من ) مرا قابل بدان تا برای این همه زخم که بر وجودت می زنند بمیرم

مادرم ؛ مرا بمیران ، مرا بمیران تا آغاز کنم تنهایی ات را .

+ نوشته شده در  دهم فروردین 1385ساعت 1:56  توسط aryamehr |