![]() |
![]() |
|
| سياست و فرهنگ |
|
برايت مي نويسم براي تو كه هميشه منتظرم هستي . مثل خيلي ها كه منتظر خيلي هاي ديگر هستند. و چه لذتي دارد كه كسي منتظرت باشد و چه هراسي كه خود منتظر باشي . گفتم هراس نخواستم كه واژه ي تلخي بگويم نه . هراسي كه در جان من است شيرين تر از نهر هاي عسل بهشتي حتي شايد شيرين تر از توست. ......! فكر نكن كه هراسم از انتظار است نه. انتظار را آموخته ام در اين سو و آن سوي زندگيم آموختمش . بيمناك از تداوم دستهامان هستم . امروز كه شادابند حرفهاي تازه دارند براي گفتن خمي بر ابرويشان نيست خود را در هم خلاصه مي كننديكي مي شوند مست ميكنند مي خندند لمس ميكنند جواني مي كنند چقدر دوام مي آورند چقدر نغز ميگويند تا كي آواز مي خوانند فردا كه اولين چروك روي دستانم افتاد باز هم دستهايت مي خندند؟ شاعر مي شوند؟ آه آه آه كه چه انديشه هايي دارم من. مني كه شايد اصلا تا ثانيه اي ديگر نباشم. شايد لحظه ي بعد قلبم تصميم گرفت كه ديگر نزند شايد حتي به تمام كردن اين نوشته نرسم. آرزو مي كنم كه تا آن روز مه نمي دانم امروز است يا سال بعد يا سالها بعد دستهامان پير شوند پير پير اما نه كهنه پر از چينهايي كه هر كدام يك دنيا پنهان دارند اما باز هم يكي باشند جواني كنند قاه قاه بزنند نه از روي ويروس عادت كه امروز به جان خيلي دستها و نگاهها افتاده كه از سر تازگي و براي اكتشاف ناشناخته هاي وجوديمان قهقهه سر دهند . ....! خدا خيلي مهربان است چرا كه آن قدر به من و تو ناشناخته بخشيده كه بتوانيم عمري را تازه زندگي كنيم. آنان كه كهنه مي شوند و عادت مي كنند ناشناخته هاشان را فراموش مي كنند. |
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:21 توسط نیلوفر |
|
|
سلام
باز هم غزل و باز بدون وزن تنها برای خودم و تنها کسانی که مرا می فهمند و نخواهند شناخت . تا یادم نرفته بگم متن سبز آن دورها از خانم نیلوفر بود کسی که سبز زندگی می کنه و قراره با متنهاش به جنگ ناامیدی متنهای من بیاد. به نظر شما کدوممون پیروز می شیم؟ دل من بار دگر سنگ شده می فهمی؟ گریه در خلوت دل ننگ شده می فهمی؟ چشم من خیره به این کوچه بن بست نماند تن من خسته و دلتنگ شده ، می فهمی؟ تو مگر در پی تابوت نبودی ارزان ؟ قیمت مرگ به اندازه ی یک برگ شده می فهمی؟ بی سبب نیست که از فصل خزان آمده ام دست من نیست ، زمین رنگ شده می فهمی؟ به عزای تن تو می آیم ؛ گفتند هی عارف پیر مغان منگ شده می فهمی؟ ای که از فرط سیاهی دلت از سنگ شده دل صحرا بخدا تنگ شده می فهمی؟ |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:26 توسط aryamehr |
|
|
سبز فقط يك رنگ نيست كه طنين است. نه اين كه
بخواهم آرايه بگويم يا خوب بسرايم كه من سبز را در
حنجره احساس كرده ام. با شنيدن دانستمش كه نگاه
عاجز بود.سبز را خيلي دورترها دورتر از سرودن ها و
پاك كردن ها دورتر از نوشتن ها و لمس كاغذ مچاله ها
_ كه قدرت نمايي انگشتان بودند و بس و ذهن را در
لابه لاي تا خوردگي ها گم مي كردند ـ در فرسايشي
ناسرودني كه نگاه مي ساخت كه صداها و بوها و مزه
ها مي ساختندش يافتم.و چه خوب همه چيز جاي مي
گيرند در دريچه هاي آن دور ها. خيلي خوب. و تو قصد
نزديك شدن مي كني و هر قدم رنگ ها و تصوير
ها شفاف مي شوند و نزديك . و بزرگ بزرگتر از آنچه در
دريچه ها يافتي و بزرگ كه مي شوند كم مي شوند
تكه تكه مي شوند و تنها يك تكه مال تو ميشود. انگار همه اش از دست دادن است اگر بايستي عظمت
را و درخشندگي را و اگر قدم برداري حتي يك قدم
ديگرتكه ها را از دست داده اي. اما نه . مي شود بازگشت . بازگشت وچرخيد و از آن
سوي رنگ دوباره رفت و تكه اي ديگر را يافت ولي آيا
فرصت خواهد شد؟ . فرصت همه ي اين رفتن ها و دوباره از سر گرفتن هافكر
مي كنم هر چه يافتم آن دور ها بود و آن دورها هر چه را
كه مي يافتم جزئي از دريچه هايم مي گشت تا
بزرگشان كند و آن زمان بود كه ديگر گام ها از ديد نمي
كاستند. و من براي سبزي ها و سبزينه ها مي خواندم " يك
سراسيمه پي ات مي آيم" و انها مي خواندند" يك
سراسيمه نه آرام آرام"حال ديري نيست كه طنينشان
را كه از دورتر از اينها در راه بود مي شنوم. اينست كه
مي گويم سبز طنين است طنين ادراكي طلب نشده. نا
خواسته و نادانسته. |
|
+ نوشته شده در
نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:27 توسط نیلوفر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا من خودم هستم ؛ بدون هیچ دلبستگی و شاید فقط حضور مرا دیوانه تر می کند .
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| نویسندگان |
|
aryamehr نیلوفر |
|
RSS
|