![]() |
![]() |
|
| سياست و فرهنگ |
|
من از من حبسیه خوانم که زندان من است این من حصار و بند و زنجیرم ز پود و تارم است و تن - تو زندانی تو زندان بان زندانی - رفاقت ها چه شد زندانی مظلوم؟ - رفیقانه به یک سلول تنگم حبس کردی - بیا آزادی ات از تو برو هر جا که می خواهی - چه فرقی ماندن و رفتن به هر آنی تو می آیی - من از تو من برای تو میان ماندن و خواندن به چه رفتن زچه رفتن؟ نگاهت باز کدامین سوی جا مانده است؟ - به آنجایی که انوارش نگاهم را بسوزاند به آنجا که پر و بالم دهند نی بند و نی زنجیر به آنجا که ز گرم بسته و باز پرانم سوزشی یابم به آنجایی که... - به آنجایی که این چون است و آن چون است و از دنیای ما زندان نگهبانان آزاد است از هفت که نه هفتاد و شاید بیشتر دولت آزاد آزاد است خوب می گویی اما ذات من از اسرت و حبس است باز کندن را تو میدانی که از بالها میگویی و پرها اسیر رفق آلوده تدبیری! |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم مهر 1385ساعت 21:54 توسط نیلوفر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا من خودم هستم ؛ بدون هیچ دلبستگی و شاید فقط حضور مرا دیوانه تر می کند .
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| نویسندگان |
|
aryamehr نیلوفر |
|
RSS
|