تبليغاتX
خزان سياست
سياست و فرهنگ
سلام من برگشتم

بعد از...

شاید دیگه آپ نکنم،شایدم واگذارش کنم!!!!!!!!

هر کی خواست راش بندازه ندا بده...

بیا ای مرگ...

بیا و دام خود بنشان ، مرا حالا شکارم کن...

همین حالا که تنهایم

شکسته بال و پرهایم

همین حالا،در این لحظه

میان بی کسی هایم...

نمیدانی مگر زیبا،خدا امروز تنها بود؟

درون بی کسی هایش،غروبی تلخ پیدا بود...؟

بیا اینبار یارم باش

دلیل گریه هایم باش

تو ای امید جاویدان،فقط اینبار خدایم باش...

                                                                                " صحرا "

+ نوشته شده در  یکم شهریور 1387ساعت 19:48  توسط aryamehr | 
سلام

بعد از یه مدت واقعا سلام ، من جدا شرمندم مشکلاتی بود که هم قابل گفتن و هم گویای واقعیت ماجرا نیست ؛ به هر حال خواستم بعد از این مدت به یک دوست و همچنین به یکی از بهترینهام یه جوابی بدم ولی دیدم درست نیست بعد از این مدت جواب های شخصی رو بذارم برای آپ پس یه شعر داغ براتون می ذارم همین امروز ساعت ۴:۳۰ صبح رسیده .  از لطفش سپاسگزارم .

 

تنها و خسته ، بی غمم ؛ انگار می آید شبم

در حسرت یک آشنا ، در انتظار مرحمم

در لحظه هایی که گذشت ، هر روز هر شب ، ثانیه

پیدا نشد یک دوست هم ، تا من بگویم این غمم

اینک درون این قفس ، در کوچه بی همنفس

پرواز را تکرار کن ، آرام می گیرد تبم

گیرم که تو با ما شدی ، با ما چه بی پروا شدی

از خود نمی پرسی چرا ، امسال هم بی همدمم

سلطان تنهایی های من  ، تاریکی شبهای من

خورشیدتان بیمار بود ، اینجا خدا بود و شبم

 

و این هم یه دو بیتی باز هم داغ :

اگر میل رسیدن داری امشب               اگر رویای مردن داری امشب

بیا با من ، که با من در امانی               اگر فکر پریدن داری امشب

+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:7  توسط aryamehr | 
سلام
باز هم غزل و باز بدون وزن تنها برای خودم و تنها کسانی که مرا می فهمند و نخواهند شناخت . تا یادم نرفته بگم متن سبز آن دورها از خانم نیلوفر بود کسی که سبز زندگی می کنه و قراره با متنهاش به جنگ ناامیدی متنهای من بیاد.
به نظر شما کدوممون پیروز می شیم؟

دل من بار دگر سنگ شده می فهمی؟
گریه در خلوت دل ننگ شده می فهمی؟

چشم من خیره به این کوچه بن بست نماند
تن من خسته و دلتنگ شده ، می فهمی؟

تو مگر در پی تابوت نبودی ارزان ؟
قیمت مرگ به اندازه ی یک برگ شده می فهمی؟

بی سبب نیست که از فصل خزان آمده ام
دست من نیست ، زمین رنگ شده می فهمی؟

به عزای تن تو می آیم ؛ گفتند هی
عارف پیر مغان منگ شده می فهمی؟

ای که از فرط سیاهی دلت از سنگ شده
دل صحرا بخدا تنگ شده می فهمی؟
+ نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:26  توسط aryamehr | 

در کویر بودم

تنها‍‍ ، بی کس ، آرام

تو آمدی

چگونه آمدنت را نمی دانم

اما .... آمدی

در دستانت نور آورده بودی

نور       نور       نور  

چشمانم از نور دستانت سیاهی ها را نشانه رفته بود

و غافل از اینکه تو با زیبایی همراه شده بودی و من

خالی تر از هر گونه همراهی

 

چگونه نمی توانم درک کنم که تو هم تنها آمده بودی

های      غریبه        تنهایی ؟ همانند من

مانند تنهایی من تو هم تنهایی ؟

گیسوانت رو سیاهی گندم زار بود و

من تو را مهتاب شبهایم معنا کرده بودم

جان مرا بر تیر کمان کرده بودی و چشمانت

هدف قلب من .

زیباترین واژه ، چگونه صدایت کنم که از تنهایی ات جدا نشوی ؟

حالا پریشان شده ام

بیا

بیا و همانند تنهایی بر من نازل شو .

اگر آمدنی نیستی بگو تا با انتظار آمدنت تو را باور کنم .

.

شعله های آتش ، چگونه می سوزانید مرا ؟

مگر نه اینکه من تمام وجودتان هستم و شما

سراسر نگاه من ؟

بیایید و بر من رحم کنید

بیایید و مرا در این شور تنها بگذارید

تا در تاریکی این نور تنها بمانم .

 

 

انعکاس چشم تو تنهایی مهتاب بود

گیسوان ناز تو خورشید عالمتاب بود

آبروی عمر من ، با من بمان تنها نرو

من ز تو غافل شدم ، دستان تو کمیاب بود

ای تمام لحظه ها ، یک لحظه در یادم بمان

تو زهیرم بودی و این قلب من بی تاب بود

در وجودت یک دقیقه بودنم را صبر کن

ای دلیل زندگی ، چشمان تو مهتاب بود

(از فونت بدی که انتخاب کردم عذر می خوام یک سری مشکلات بود نتونستم )

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1385ساعت 17:57  توسط aryamehr | 

در این بهاران من به تنهایی رسیدم

در انتهای چشم تو عشقی ندیدم

یک آشنا در بی قراریها تو بودی

حالا چگونه مرگ فریادت شنیدم

در کوچه های خالی و بن بست قلبم

یک دوست را از پشت در ، در خواب دیدم

در حسرت لبخند تو مهتاب خشکید

ای هستی بی دغدغه ، از تو بریدم

هیهات این قلبم تو را افسانه خوانده است

پس من چگونه بودنت را خواب دیدم؟

در فصل پاییز آمدی اما نماندی

ای عشق پاییزی بدان ، دردها کشیدم

+ نوشته شده در  یازدهم فروردین 1385ساعت 14:58  توسط aryamehr | 

نوروز آمد  روزی نو بر ایشان نمایان کردی .

اما چه موقع خواهی فهمید که روز نو مردمانی نو می خواهد ، مردمانی از تبار نور ؛ از جنس بهار که وقتی تنشان را در آغوش    می فشاری تازگی احساسشان نفرت های درونت را از بین ببرد .

و چه حیف که بر این مردم روزی نو ارزانی می کنی و تازگی شان می بخشی .

ای کاش روزگار تمامی نداشت ، ای کاش فصلهایمان تکرار         نمی شدند تا به خودمان نمی فهماندیم که هیچ گاه در تکرار هایمان کاری نو انجام نمی دهیم ؛ همانگونه که به بهانه بازگشت به دوران کودکی اشتباهاتمان را توجیه می کنیم.

ایکاش شعورمان را در تکرار روزی نو خلاصه نمی کردیم و 

ای کاش ...

 

ایران من

عشق من ، سرزمین کویری دریا دل من ، بستر روزگار کودکانه ی من ، آدمیانت را چه مومنانه درون گهواره مهربانت جا داده ای و چه افسوس اگر بدانی که هیچ یکشان نه تنها سپاست نمی گویند ، که به زباله دانهای روزگار نثارت می کنند ؛ و چه مهربانانه می گریی در تنهایی خود ای مام من .

مادر م ، بدان و ببین که می خواهم برایت اشکها بریزم و گریه ها نثارت کنم .

لالایی شبهای بی کسی ، مرا از خودت بدان ، بگذار اشکهایم را در لایه لایه های وجودت احساس کنم ؛ بودنم را با تو تقسیم کنم تا نبودن را تو مهمانم کنی .

سرزمین آریایی من ( اَ اِران من ) مرا قابل بدان تا برای این همه زخم که بر وجودت می زنند بمیرم

مادرم ؛ مرا بمیران ، مرا بمیران تا آغاز کنم تنهایی ات را .

+ نوشته شده در  دهم فروردین 1385ساعت 1:56  توسط aryamehr | 

انگار لحظه های بودن من بدون تو انکار می شود

وقتی که در جای جای خیال تو تکرار می شود

 

سلام را در ابتدای حضورت اظهار می کنم

 

افسوس در میان این همه واژه ، بی بار می شود

 

 

یک شعر به دست تو می دهم و یک حرف به دست باد

 

اینجا حرفهای من هم ضعیف و بیمار می شود

 

 

در لا به لای سنگواره های یاد تو

 

یک مرد درون جهان بی یار می شود

 

 

یک پنجره برای تو می گشایم و یک حنجره برای مرگ

 

گر آغاز نکنی مرا مرگ من هم بیدار می شود

 

 

ای مرگ به فریادم برس ، این است پایان راه

 

وقتی که درخت تکیده ای ، بدون بار می شود

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم اسفند 1384ساعت 1:36  توسط aryamehr | 

شبانه های غریبی است شبانه های بی کسی من

اشک در میان خاطراتم به سیاهی می گرید .

آوار سنگین تنهایی چنین بی رحم و تازیانه وار

به کدامین سو می کشانیم ؟

امروز سراسر حضورم را غرق

در نیاز داشتنت کردم و تو ...

نمی دانم ، شاید تو نبودی

که در مسیر باد صدایم کردی

 و سرزمین بی کسی هایم را  سراسر حضور  .

.

حرفهایم بوی نیستی می دهند

و تو حضورم را تکرار نمی کنی .

آخر چگونه برایت بسرایم ؟؟

چگونه از حضورت سیراب شوم وقتی که تو همیشه نیستی

و دمادم سرود بودن را فریاد می کنی ؟

نمی دانم ، شاید حرفهایم

 تکراری است  از نا گفته های وجودم .

.

.

اشکهایم دیگر تو را محسور دیدگانم نمی کند

چشمهایت دیگر برای حضور من پرواز نمی کند

و دیدگانت مرا دیوانه تر از همیشه

اسیر در غبار نمی کند .

نفرین بر تو

که مرا در حضور خلاصه نمودی

و       افسوس که دلم هیچ گاه نتوانست بگوید :

دوستت نداشته ام ؛ هیچ گاه بر نگرد .

 

+ نوشته شده در  چهاردهم اسفند 1384ساعت 0:2  توسط aryamehr | 

از تو آغاز می کنم

از تو ، برای تو

و از زبان تو

« بروی از من

فرو ریزان به روی من

نور دانه های گرمت را »

.

و اینک رویش گیاه

به یک آرزو

و با مهربانی اشک

در کناره های وجود تو انگار ، موجود می شوم

خدای افلاک می شوم

ریشه ای در خاک می شوم

و هیهات

از تو آغاز می شوم

.

.

خاک در کنار حضور من معنا می شود

ریشه کرده ام و

ریشه ام به فرسایشی عظیم رسیده است

سیلاب حضور تو

تکه تکه های وجودم را در تلاطم امواجش آزار می دهد

حال بر روی حضور سرگردان تو بازیچه می شوم

.

.

.

تنومند شده ام

بزرگ و ماندنی

آفتاب سوزان مهربانی اش را نثارم می کند

پنداری من و آفتاب تنهای تنها مانده ایم

چشم می گشایم

تو را که سرابی بیش نیستی در کناره ها می ستایم

پایم در بند است و

آری ؛ گیاهی شده ام در کویر.

«  و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل

تنها مردن »

 

                                           برای  تکرار تنهایی

                                                        نمی دانم

شاید شروعی در غبار

 

 

+ نوشته شده در  دوم اسفند 1384ساعت 0:55  توسط aryamehr | 

روزگار عجیبی است روزگار ما

از ابتدا شروع می کنم . آنگاه که آدم آمد و افسوس که باز هم خودش نخواست که بیاید  آوردندش به این دنیا . هبوط کرد به زمین و به کدامین گناه ؟

باز هم ، او می داند .

آه         که چه زجرم می دهی با نام بدون قامت زیبایت .

قابیل برادرش را کشت ؛ و من تو را

پنداری بشر هنوز در روز اول آفرینش اسیر است و تو ساربان آفرینش .

حاکم انسانهای سراسر گناه ، شبها به تو می اندیشم و روزهایم به نام تو سپری می شود .

این چگونه کافری است که هنوز اسیر در چنگال جبر توانای توست .

تو خودت هم نمی دانی که من از تو به خودت نزدیکترم .

آری اعترافم این است : من تو را می ستایم و تو مرا انگار از یاد برده ای .

زیبای من

آفریننده ی من ، جبار متعال من ، خدای من ؛ دوست من

عشق من تو بودی و تو اما افسوس تنها مانده بودی .

چه می گویم ؟ صحبت من از بشریت است و تو حیف که انسان نیستی .

تنها ظلمی هستی بزرگ و شیرین ؛ ظلمی جاودان .

 

من چگونه انسانی ام ؟ تو هم نمی دانی

یک عمر برای بودنت لبریز شدم و تو برای یک لحظه از تو بی تو شدن را به من رحمت نمودی .

نه احساس شیرینی نیست از تو بودن و در کنارت نبودن .

سخت است برایم اما یک بار دیگر مرا دریاب .

از این وحشت نجاتم ده ، مرا دریاب جبارم ...

دعایم دیگر برایت تکرار مکررات است . باید به دنبال ذکر دیگری باشم تا شاید به درگاهت خوش آید .

آری به تو طعنه می زنم ، تویی که بودنت را از وجود من داری و من بودنم را از حضورت در وجودم احساس می کنم .

چگونه بگویمت آخر ...

چگونه بگویم

.

.

.

دوستت داشتم و نفهمیدی . نگرانیم را مگر ندیدی که برای تو بود ای زیبای ندیده ی من  .

چگونه بگویمت ... چگونه بگویم شرح لحظه لحظه غرورت را ؟

خداوندا لبریزم از وجودت ، مرا بشکن .

پنداری کودکی شده ام که وقتی می خواهد و نمی دهندش ناسزایش را نثار عزیزترین هایش می کند .

اما نه ....

نه نمی دانم . باور کن نمی دانم که هنوز هم دوستت دارم یا نه .

خ و تای من آری این اسم برایت آشناست  امشب تو را به بزرگترین اسمت فریاد کشیدم شاید بیایی ؛ در کنارم بنشینی و با من از من بگویی .

آخر معنای من بی تو و تو بدون من چیست ؟؟؟؟؟

 

« فقط حرف دل است بدون اجرای اصول شعر در آن »

 

به من سری نمی زنی ، که کوچه ام بن بست است ؟

تو یاد من نمی کنی ؟ که قلب من در دست است ؟

کجا می روی خدا ، مگر مرا ندیده ای ؟

کدام راه می روم ، که پای من پا بست است ؟

بیا کنار من بمان ، مگر چه می شود تو را ؟

                                      اگر تو یاد من کنی برده ی تو سر مست است

ببین که روح تو به من قافیه هم نمی دهد

                                   بیا به من سری بزن ، که کوچه ام بن بست است

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1384ساعت 22:13  توسط aryamehr | 

برای تو هم می نویسم ، تویی که در صحرایی از معرفت در کنار دیگرانت نگران خویش بودی .

نمی دانم چرا ؟؟؟

شاید تو خودت نبودی ، آنی بودی که همان می خواست ؛ بنده ای بودی که خدایت می خواست . اسیری بودی در دستان فقیر روزگار .

عاشق بودی و انگار سالهای سال بود که نخندیده بودی .

همیشه همانند من بودی و انگار اشک هم همراه تو نبود .

غرورت بود و دیگر هیچ .

 

و اما چرا آمدی ؟؟!

اینجا که می رسم می مانم ؛ که تو یا برای جنگ آمده بودی  ، که در خونتان بود  خونریزی و آدمکشی ؛ و یا برای عزیزترین شدن در دلها .

.

.

.

افکارم متلاطم می شود وقتی که من از تو می پرسم و تو انگار حتی صدایم را نمی شنوی .

بگذار برایت بگویم اگر جوابم را نمی دهی ، ولی بدان رسمش این بود که می گفتی برایم از حضورت .

ولی من خود به تو می گویم قصه ی آمدنت را :

 

تو نیامده بودی که خودت آمده باشی

تو شاید آمده بودی که هیچ گاه نیایی .

 

                                                                          همین

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1384ساعت 1:59  توسط aryamehr | 

تو دردم را نخواندی ای جوانمرد    

                                     به تنهایی کشاندی ای جوانمرد

گناهی را به گردن من گرفتم       

                                 تو دیدی و نراندی ای جوانمرد

 

برای سعید که نه من او را می شناسم و نه هیچ گاه او مرا به یاد خواهد آورد . تنها وجه اشتراکمان زنده بودن است و نه زندگی کردن به امید رحمت پروردگار  ؛ که زندگی را لذت می بیند و من مرگ را رهایی از ظلم پروردگار  جبار .

سعید هفت شهر عشق را جستجو می کند و من خیره به تماشای دیوارهای بلند شهر شده ام . او تقدیر را محکوم می کند ولی من به خودم می قبولانم که هم او شب قدر را گریسته است و برای زندگی انسانی (از نظر من ) مظطرب شده است .

من ؛ خدایم را ، عشقم را ، مهتاب عالمتابم را طعنه       می زنم و او سپاسش می گوید . من از نیستی دم       می زنم و او افسوس ...

آه ....... که چقدر فاصله است میان ما ، به اندازه ی یک عمر . آری تنها فاصله مان یک تولد دیگر است ، تنها یک تولد تا آدمیت این ذره ناچیز  باقیست  .

متولد شو ای روح همیشه آزاد من ، متولد شو و همیشه عصیانگر بمان تا من همیشه سپاست گویم !!!

 

بیا یک بار که  از روحت  جدا ماندی مرا دریاب

بیا تنها برای این دل رسوای من امشب مرا دریاب

 

از این جسمم چه می خواهی ، به جز یک حسرت خاموش ؟

در این ذره چه می جویی ؟ به جز یک عاشق مدهوش

 

برو جای تو اینجا نیست نمی خواهم صدایت را

از این وحشت نجاتم ده ، نمی جویم خدایت را

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1384ساعت 18:18  توسط aryamehr | 
سلام به همه ، روز و شب شما خوش خواستم نظر آقا یا خانم زورو را به شما نشون بدم و قول بدم که جوابشو تا دو روز دیگه ارسال کنم و از همه شما می خوام که نظر بدین مثل ایشون .

ازت ممنونم دوست عزیز به هیچ عنوان ناراحت نمی شم بلکه خوشحال هم می شم ؛ حرفای جدبدمو حتما ثبت می کنم و امیدوارم که بخونی .

matne zir dar vaghe nazare man dar morede weblogetoone ke be ye mail tabdil shod !!


salam
in avvalin bare ke inja miaam .
aavalin soali ke daram ineke: chera siaah ? range zamineye weblogetoon be khatere tasirgozarie bishtare ash`aaretoone ya neshoon dahandeye haale roohie shomaast? (bebakhshid ke ba lahne enteghadi sohbat mikonam . omidvaram az enteghaad narahat nashin !!) (momkene fekr konid man hichi az haalo havaye sheraatoon nemifahmam ya ... nemidoonam , shayad vaghean nemifahmam !! )

1_be nazare man hameye mardom siaahi haa ro mibinand, va oonhayi ke cheshmaashoon baaz tare ,bishtar siaah mibinan ! harfe man in nist ke inghadr be siahi khire beshin ke cheshmetoon behesh aadat kone .faghat migam iraad gereftan az cheraagh haaye khamoosh alaaje dard nist !!! noore ziaad ham gaahi cheshme aadam ro mizane , na ?!
na noore ziad khoobe na tariki . vali khodemoonim ke tarikihaa ro be vojood miarim , khodemoonim ke khakestariha ro siaah mibinim ...

2_ be nazare man adabiat chize khoobie , sher gaahi vazeh tar az nasre, gaahi ham na . vali ye moshkele bozorg dare ! inke ma yaad gereftim az adabiat baraye enteghado eteraazo ... estefade konim , hich vaght az adabiat be khatere khode adabiat lezzat nemibarim !! heyfe kalamat nist ke ma azashoon baraye eteraaz o shekayat estefade konim ??
age shere noyi peydaa kardin ke mazmooni be joz shekayato eteraaz ya bayane deltangihaaye sha`er daasht , be man ham neshoon bedin !!

ehsasate javoonhaa ham mesle adabiatemoon dare heyfo haroom mishe . ( sho`aar dadam? ) .
chera maa inghadr khoob baladim deltang beshim ? chera inghadr ghashang mitoonim shekayat konim ? chera balad nistim harfe ghashang bezanim ? harfe ghashang zadan ham honare ! faghat adamhayi ke alaki khosh hastan harfe ghashang nemizanan !!

moshkel ineke ye edde fekr mikonan faghat khodeshoon siahi ha ro mibinan va baghie nemibinan , nemifahman , khaaban , va tooye jahl ghoote var shodan . na ! hame mifahman , mohem ineke ki behtar mitoone fekre chaare kone !

kheili harf zadam , in ham begamo tamoomesh mikonam !

khoda ro shokr mikonam ke be afraadi mesle shomaa cheshmhaaye baaz dade , vali doa mikonam behemoon dast e tavanaa o fekre ghavi bede ( ke motmaennam darim , khodemoon khabar nadarim !!)

bebakhshid ke inghadr sho`aar dadam ,nasihat kardam , enteghaad kardam ... weblogetoon az jahati baraye man arzeshmando mohemme . kheili vaghte ke hich weblogi nemikhoonam . ta behaal ham inghadr harf nazade boodam !! bebakhshid ke hoselatoono sar bordam.

movaffagh bashin .

(in hame harfo baraye inke tasir gozaar bashe nazadam , faghat nazar daadam !! )

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر 1384ساعت 16:36  توسط aryamehr | 
بوی اشک می آید و صدای گر یه ، اینجا تنها صدای در د است و نیاز ، اینجا فقط رنجهایت سر می گشاید ، اینجا گر یه ها بوی نیاز می دهد ؛ اینجا قطرات اشک مانند بوی چر ک لباس کارگری است که منتظر طلبش است و تو بای رهایی از تعفن مزدش را شاید می دهی . آری اینجا ، انگار بوی تعفن می آید . اینجا هیچ کس تو را بای خودت دوست ندارد ، گریه ها بوی درد می دهد و دریغ از یک لحظه خوشی بندگانت . تو را می خوانند ؛ تو را می خوانند فقط و فقط برای نیازهایشان . اینجا پیمانه ها خالی است و تو انگار باید ساقی مستی آنها باشی ( میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت ) . گریه هایشان بوی پول می دهد و تو گم شده ای میان این همه نیاز ؛ کجایی آخر ای در به در شبهای شلوغ . نه ........... جای تو اینجا نیست ، تو از این دیار نیستی ، هیچ کس تو را دوست ندارد ، کسی انگار دلش هیچ گاه برای تو که خود ت باشی تنگ نمی شود . تو تنها عروسک صبوری هستی برای دلهای خسته ، ای مرد عرب می بینیم ؟ برای تو نیامدم ، از درد خسته ام و رازم را به تو نمی گویم . انگار تنها من از تو بد می گویم ؛ آری می آیم و در کنارت بدت می گویم . مردی اینجا برای تو دعا می کند و آنسوتر قرآنی بر سر یک انسان ساده لوح که گناهان سالیانه اش را در معرض عفو و بخشش یک شبه خدایت قرار اده است . مردی را که از در به دری به تو پناه آورده بود یادت هست ؟ کودکی را که از سرمای سوزان پاییز به تو پناه آورده می بینی؟ مرا چطور ، می بینی ؟ نه مرد عرب نه ؛ اینجا تو غریبی و تنها ، فکر کن بدون اینها چه بودی ؟ از این مردم نخواه که دوستت بدارند نیازهایشان را به ایشان بده ؛ تو را برای خودت نمی خواهند .
+ نوشته شده در  دهم آذر 1384ساعت 14:44  توسط aryamehr | 

دوباره آمدم ....

تو نبودی .......

لحظه های بودن را خوانده و نخوانده برای دیدنت و برای رسیدنت فرش کردم ؛ چرا نماندی ؟؟

دلم تنگ شده بود برایت و تو انگار هیچ وقت حتی نام مرا در خاطرت تکرار نکردی .

یکبار دیگر سلام ، سلام به تو

به تو که طلوع آمدنت خزانی بود برای تمام رویاهایم .

.

.

.

انگار  سالهاست که ننوشته ام ، دستم می لرزد ؛ انگار هیچ گاه تو را ندیده ام ، دلم می لرزد .

انگار خاطرات من با تو یک خواب بود و تو ...

خزان زده ترین برگهای پاییزی به مت بگویید که چگونه مرده اید ؟ چگونه زیر پاهای من مرگ را تجربه می کنید و دم بر نمی آورید  ؟ به من بیاموزید مردن را .

زندگی را نمی خواهم ، عشق را نمی خواهم ، حس زیبای با تو بودن را حتی ؛ باور کن ................... نمی خواهم .

فکرم پر از سیاهی است . حرکات دستم نا موزون است و قلم به یاری من نمی آید . تو را چه می شود ؟ تو چگونه خواهی بود اگر من نباشم ؟ بگو تو چگونه خواهی مرد اگر ...

 

تنها مانده ام ، تنها .

تو ای زیباترین عروس خزان ، تویی که به هر کجا می رسی طعم مرگ و نبودن را به درختان هدیه می کنی ؛ مرا هم درخت بپندار . مرا هم بیاموز که چگونه نباشم ، مرا مردن بیاموز ؛ مرا هم بمیران ای زیباترین فصل نیستی مرا هم بمیران .

 

سری بزن به این جهان ، ببین مرا خدای من

چرا مرا نمی کشی ، بگو مرا خدای من

 

دلم شکست از تو و از این همه شبانه ها

مرا نجات ده خدا ، از این سکوت و سایه ها

 

سوار آسمان شدی ، به دور از نظاره ها

اگر تو زشت بوده ای ، ذگر به پیش من نیا

 

سکوت عاشقت نکرد ، به سجده رفته ام ببین

تو را خدای کرده اند ؟ تو را خدای نازنین ؟

 

شبانه ها نثار تو ، سکوت را به من بده

کویر غم حلال تو ، ترانه را به من بده

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1384ساعت 21:40  توسط aryamehr | 
سلام

من مثل هميشم بدون هيچ گونه تغييري فقط يكم تنهايي رو بيشتر از نوشتن دوست دارم . چند روزيه دنبال كاراي دانشگاهم هستم و خوب همش يه بازيه براي گذران اين روزگار لعنتي .

دلم مثل هميشست كويري و وسيع الان از كافي نت براتون مي نويسم پس فقط مي گم معذرت و مي خوام كه منو بابت اينكه به روز نكردم اين بلاگ رو ببخشيد . اميد وارم بتونم مطالب جديدمو براتون بنويسم و البته شما هم نظراتونو از من دريغ نكنيد . ممنون

اينم دو بيت از يك ترجيع بند ( فكر كنم اسمش همين باشه ) :

مرا اسير كردند در اين وادي      لعنت به مردم اين آبادي

حتي دروغ نگفتند به هم ساعتها      نگذاشتند نفس بكشد آزادي

بقيشو بعدا مي نويسم راستش ادامش يادم نيست .

پس به اميد روزي كه من به آرزويم رسيده باشم و شما به آبرويتان معنا بخشيده باشيد .

و خانم نيلوفر بي رحم كسي نيست جز خدايي كه من رو عاشق كرد واسير اين روزگار تنهايم گذاشت .

 

+ نوشته شده در  سی ام شهریور 1384ساعت 18:58  توسط aryamehr | 

... و این بار از تو شروع می کنم و آغاز می کنم از تویی که عشق من بودی و افسوس غافل از من .

چقدر مغرورانه مرا به تماشا نشستی و به امید یافتن کلید یک معمای بزرگ درون مرا کنکاش می کردی .

آری این بار با تو سخن می گویم ، با تو سخن می گویم ای کسی که نامت خداست و خود چیستی ، خدا میداند !!!!!!!

مگر از تو چه خواستم ؟ مگر از من چه تمنا کرده بودی که برای سر باز زدن از انجامش مرا چنین مصلوب روزگار خویش کرده ای ؟؟

تو از من بودن را خواستی و من از تو نبودن تمنا کردم .

تو مرا زندگی آموختی و من از تو عشق را ربودم ؛ و چه ظالمانه است که تو معشوقم باشی .

خداوندا ،

بزرگترین آرزویم گریه بر روی شانه های تو بود ؛ هق هق زدن عاشقانه ای که می توانست مرا به کودکی برساند و تو را به خدایی .

گریه های شبانه ام را امیدی نیست به بازگشت که اشک را هم از چشمانم دریغ کرده ای .

بار الها ،

آنقدر دوری ؛ همیشه آنقدر دوری که حضورت را هم حتی حس نمی توانم کرد .

پس چگونه ببینمت ؟ چگونه مرا در آغوشت آرام می کنی ؟ ؟

به من بگو که چگونه دستهای سرد زمستانیت را به روی گونه هایی که از حضورت به گرمی آفتاب خواهند شد احساس کنم؟

با من حرف بزن ؛ با من گریه کن و با من بمیر ؛ مگر چه می شود که با هم مرگ را تجربه کنیم؟

می دانم ، می دانم که هیچ کدامشان را به من نمی دهی ؛

نه فقط شانه هایت را که حتی نامت را بر من نمی نهی

 باور کن دیگر نمی خواهم حضورت را ؛ حس نبودن را  چطور به من ارزان نمی دهی ؟

.

.

.

تنهایی ام را به من پس بده ، گریه های شبانه ای را که برایت ریختم جمع کن و پس بده

پس بده شاید آنرا برای عشق دیگری حراج کنم !!!

 

گناه من چیست که از جنس حوا معشوقی برایم نیست ؟

گناهم چیست که در لحظه لحظه عمرم تکرار می شوی ؟

گناه تو چیست مگر ؟

گناهت اینست که عاشقت را دوست نمی داری ، که حضورت را با حضورش معنا نمی دهی ، که به لبهایمان هیچ گاه اجازه ابراز عشق نمی دهی .

گناه تو شاید اینست که مرا درون دلت راه نمی دهی ...

با نام تو تمام می کنم ، تویی که هیچ گاه با من نبودی ، نه که با من حتی به یاد من هم نبودی و تو خدا بودی و افسوس

هیچ وقت نبودی .

+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1384ساعت 0:29  توسط aryamehr | 
دل عاشقی دارم ای ماه 

که در صورت بی مثالت به دنبال یک حالت آشنا در کمین است .

دل بی کسی دارم ای شب

که در جای جای خیالت به دنبال یک کور سویی به سوی سحر در شتاب است

دلم شوره است

برای تماشای روی چنان ماهتابش

.

دلم از خزان است

و تو از بهاری

چگونه می توانم تو را بیقرارت نمایم ؟

.

دلی پر هوس دارم ای عشق

که از تشنه کامی از اندوه یک قطره ی اشک هم بی نصیب است

دل عاشقی دارم ای عشق

که در عاشقی بی مثال است

دلم آشناست با غزلهای باران   

دلت بی وفاست مثل یک موج طوفان

.

دل کوچکی دارم ای اشک

بدادم برس تا بیابان خواهش

بیا در کنارم بمان تا سرود شکستن

بیا ...

(( دل روشنی دارم ای عشق ))

که در روشنی بی مثال است .

با الهام از شعر محمد رضا عبدالملکیان

 

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1384ساعت 15:36  توسط aryamehr | 

هیچ وقت وسعت درون را به دنیای بیرون ترجیح نداده ام .

هیچ گاه عاشقانه با تو سخن نگفته ام

و هرگز نخواهی فهمید که چرا دوستت داشته ام و چقدر .

.

.

سنگینی اشک را درون چشمهایم احساس می کنم

فقر نداشتن حتی یک لحظه ی تو را درون وجودم تکرار می کنم .

انگار هیچ گاه از پیش من نرفته ای

انگار هنوز فصل کوچ تو نرسیده است .

انگار هنوز بهار است و تو

سبز سبز مانده ای .

خزان اگر برسد

زخم های کهنه دلت را با که تقسیم می کنی ؟

الهه من ، ماه من ، جان من ف خدای لحظه های عشق و هستی

دیدن تو لحظه لحظه ی عمرم بود

و بودنت تمامی وجودم

چگونه حضورم را درون ذره ذره های وجودت نیافتی ؟

چگونه مرا به کویر رساندی

و در نا کجا آباد هستی تنهای تنها

مرا به خاک نشاندی

چگونه می شود تو را ؟

.

.

.

.

اما نه

انگار هیچ گاه مرا ترک نکرده ای

انگار هنوز فصل کوچ تو نرسیده است

باور کرده ام شاید که تو هنوز دل سنگ نشده ای

و انگار دلم برایت تنگ شده است .

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1384ساعت 16:30  توسط aryamehr | 
 دلتنگ می شوم             عاشق می شوم

نه ........

انگار که دل سنگ می شوم

کم می شوم و آه ......

افسوس

جسمی از سنگ می شوم .

مهربانی ، جاودانی

وای        نازنینا

تو همیشه بر زبانی

نگاهت یک دروغ بود  و    صدایم یک ترانه

و عشقم یک غزل بود  و     وجودت یک بهانه

تو را عاشق نمی دانم     چرا اینقدر گریانی

تو را دیوانه می خو انند     چرا پس شعر می خوانی ؟

تو را افسانه خواندند و        مرا یک آیه آبی

مرا مهتاب نامیدند       تو اما نازنین خوابی

چرا من شعر می گویم    برای وقت دلتنگی

چرا پیشم نمی مانی    چرا اینقدر دلسنگی

بیا یک شب کنارم باش     فقط یک شب تو ای بانو

بیا مستانه پیشم باش      به درگاهت زنم زانو

خیلی دلم تنگ . انگار یک عمر نفس کشیدن برای من زیاد .

انگار تنهایی از با من بودن سیر نمی شه . خانم نیلوفر هم که منو از پیدا کردن یک آدم

نا امید کرد .

یادش بخیر استاد شیخ ویسی ( استاد قدیم من برای زندگی ) همیشه   می گفت : انسان هزار و یک تو داره و هزار و یکمیش آدمیت .

باید هزار توی وجود رو شناخت تا به آدمیت رسید .

چقدر خوب که یک انسان نتونه یکی از جنس خودش برای خودش پیدا کنه ای کاش کسی بود که کویر رو اندازه من بشناسه و دوستش داشته باشه درد کویر بودن رو بدونه  بفهمه که زیر یک آوار بودن و از جنس کویر بودن چه احساسی رو برای آدم تجسم می کنه .

من دنبال یه دنیا آدم ایرونی با یک دل به وسعت کویر می گردم .

       تو تنهایی و من تنها تر از تو

                                                تو آنجایی و من بی کس تر از تو

       نمی دانم چرا دنبالت هستم

                                  تو شاید آدمی من کمتر از تو

 

به امید یک مهتاب عالمتاب

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1384ساعت 2:25  توسط aryamehr | 

سلام

از نبودنم تردید          از بودن من هیهات

از عشق تو پر امید       از نبودنت فریاد

دیوانه شدم حالا           چون در به در عشقم

دلتنگ شدم مردم          من زار و پریشانم

همه آدما حداقل یه بار دلتنگ شدن دلتنگ چیزایی که تو وجودشون ریشه کرده بود و حیف که یکی خیلی زود اون امید رو با بی رحمی از بیخ و بن کند .

هیچوقت به این فکر نکردیم که چرا ناکامی ها دست تقدیر و باعث بوجود اومدن خوشیها خودمونیم .

جالبه که آدمها تا کم میارن به روزگار بد و بیراه میگن بابا کسی نیست بگه روزگار فقط و فقط و فقط یه اسم باور کنید تمام اتفاقها تعیین شده است نه به دست روزگار و نه به دست تقدیر به اجبار یه شخص مغروری که ما آدمها از تنهایی درش آوردیم ‌‌ما خودمون طبق معمول براش یه اسم انتخاب کردیم خودمون بزرگش کردیم خودمون بتش کردیم خودمون ........ و خودمون اسم خدا رو براش انتخاب کردیم همین

حالا شده یه زور یه جبار و یه ...

جالبه دونستن این نکته که آدم نه می تونه بودن رو انتخاب کنه و نه می تونه نبودن رو برای خودش بدست بیاره .

فقط می تونم آرزوی مرگ رو تو حرفام تکرار کنم .

همین

شبی با خیال تو من رو به دریا بمیرم
خیال تو باشد که من رو به صحرا بمیرم
ز دریا شنیدم که هر مرغ ساحل بمیرد
بیا موج طوفان که چون مرغ زیبا بمیرم
چو دل بی کس و خسته روزگار غریبم
میان شب و آتش و این غرلها بمیرم
و یک شب که مهتاب می خواندت در دل من
کجا گشته ای دل ، که بینی چه رسوا بمیرم
در آغوش من آتشی ، بی خبر از دل من
کجا دیده دریا که چون قوی ، تنها بمیرم
نوای شب و عمق دریای وحشت کشیدم
در این غربت شب کجا من فریبا بمیرم

+ نوشته شده در  دهم شهریور 1384ساعت 14:22  توسط aryamehr | 

ای کاش آدمی درد بودن نداشت و ایکاش ذره ای آرزوی صحرا را می شنیدیم و برای تلخی گفته هایش به اندازه یک قطره اشک با او همراه می ماندیم تا طعم ماندن را نیز به او بچشانیم .

هیهات که چه دردیست تنهایی و چه شیرین است با تنهاترین تنهایان شبی را تا بی در کجا آباد غم سفر کردن .

کجا بودی گل من ، شقایقها شکستند
بیا داغ شقایق دل دریا شکستند
بدنبال تو بودم که دل تنها نماند
صدای این دلم را در این صحرا شکستند
نمی دانی که صحرا تمامش عاشقی بود ؟
بمان با من نگارم ، دلم رسوا شکستند
نگاهت بی وفا بود ، بدنبالت شکستم
صدایم کن بهارم ، خدایم را شکستند
بخوان ای دل برایم تو از مرگ شقایق
که صحرا هم بخواند شقایقها شکستند

+ نوشته شده در  دهم شهریور 1384ساعت 1:53  توسط aryamehr | 
سلام

باور کنید تنهایی اینقدر به من حال میده که اصلا به یاد این مردم چهار وجهی نمی افتم . به هر حال یه معذرت خواهی بابت این مدت .

حتما واستون سوال می شه اگه نگم اون چهار وجه چیه نه؟

۱ـ شکم ۲ـ زیر شکم ۳ـ پوشاک و ۴ـ نشیمنگاه ؛ انسان اسیر در این مربع غوطه ور در میان امیال دنیایی خودشه .

من دنبال یکی می گردم ورای این مردم                              هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دارم شعرامو تو سایت شعر نو می نویسم ، اگه دوست دارین یه نظری چیزی بد و بیراهی ، فرق نمی کنه هر چی دلتون می خواد بگین ، آخه منم هر چی دلم می خواد می نویسم

www.shereno.com

می تونید کمکم کنید ؟

 

+ نوشته شده در  هفتم شهریور 1384ساعت 0:14  توسط aryamehr | 

آی مردم...
مردی از شرم و خجالت به روی ماسه های
تشنه صحرا شتابان است
دویدن های او گویا برای ذره ای نان است
برای اشک تلخی که درون چشم انسان است
برای بغض سنگینی که در رویای باران است

دلش مشتاق و بیتاب است
هراسان مست مهتاب است
در این دنیای بی حاصل به دنبال دل ناب است
به دنبال دل نابی که در میخانه ها خواب است
دلم دیوانه درد است
خراب خانه مرد است
همان مردی که در صحرا غریب و مست و شبگرد است

تنش رسوای این دنیاست
شبش تاریک و بی فرداست
تپش های دل تنها و خاموشش
به پهنای دل دریاست
تو ای بازیگر نالان
بخوان بر ابر و بر باران
که این شعر خیالی هم
تمناهای این صحراست


نمی دانم دگر من هم
که مرد شعر پوشالی به نانش می رسد آیا ؟؟؟؟
و یا در حسرت نانش به دنیا می شود رسوا!!!!!

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 15:49  توسط aryamehr | 
می گن رئیس جمهور کابینه رو معرفی کرده

من وقتی اسامی رو دیدم باور کنین چون موهام بلنده صحنه وحشتناکی به وجود اومد

آخه بابا یکی نیست بگه مرد حسابی ،رئیس جمهوری قبول ، بابا این کابینه هفتاد میلیونیه تو مثلا معرفی کردی  یا کابینه جنگ؟ هنوز نیومده دور برداشتی ؟ بابا گول این کیهانی ها رو نخور گول این انصار حزب الله رو نخور

فعلا نمی خوام در مورد وزرا نظری بدم ولی مطمئن باشین در اولین موقعیت سوابق شوشونو براتون توضیح می دم . آها راستی فقط بگم این محسنی اژه ای همون .... ی هست که عبدالله نوری رو محاکمه کرد ، انگاری قراره سعید امامیا دوباره روی کار بیان .

مملکتی که رئیس جمهور ۱۶۱ سانتی انتخاب کنه همینه دیگه .

تا بعد ...

+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1384ساعت 18:42  توسط aryamehr | 
سلام

امروز یه روز عجیبیه ، عالم و آدم جمع شدن تا با من مبارزه کنن .

یکی پیدا نمی شه بپرسه بابا چرا تو اینجوری شدی ؟

همه می گن تو کافری تو بی دینی تو خلی ؛ برای همتون متاسفم

نمی دونم چرا شماها رو .... بی خیال .

امروز بعد از یه مدت اومدم تو کویر ، تو خونم ، بین تنهایی هام می خوام تقسیم شم

توی ویرونه ای که دارم یه لحظه ، که به اندازه ی یه عمر طول می کشه نفس بکشم شاید احساس کنم خودمم

آره دیوونه شدم ، از بودن خسته شدم ، از دیدن سیاهی جونم به لبم رسیده

بابا یکی نیست بگه ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا پس تو کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1384ساعت 16:36  توسط aryamehr | 
سلام

فعلا حرفی برای گفتن ندارم  ، تازه دنیام همش شده دروغ

نمی دونین؟ حالا بدونین اصلا ببینم شما چرا به دنیا اومدین؟ اصلا این نوری که می گن کیه؟

چیه؟

خسته از این روزگارم ، خسته از سر در گمی

خسته از جور زمانه ، خسته از هر عاشقی

ای خدا عشقم کجا رفت؟ بگو جبار من

یار من تنها چرا رفت ؟ بگو جبار من

تو سراپایت دروغ است ، تو ای زیباترین

تو تمنایت غروب است ، خدای نازنین

تو همیشه عاشقی و من همیشه بی گناهم

تا ابد فقط خدایی من یه برده بی پناهم

من یه مهمونم تو دنیا تو چه کاره بودی اینجا؟

من همیشه بیقرارم ، تو ولی به  فکر دنیا

تو چکاره بودی اینجا ، بین این همه سیاهی

تو مگه نور نبودی؟ پس بگو حالا کجایی ؟

بدترین روزهای عمرم تا ابد تنهایی هام

تو مگه روز نبودی ، چرا تاریکی باهام ؟

زندگی شده یه دریا ، تو هم انگاری یه قایق

می گیرم پارو به دستم می رسم من به شقایق

.

.

شقایق مرده کجایی ؟! بیا بازی رو تموم کن

چیزی از عمرت نمونده ، حالا دنیامو حروم کن

+ نوشته شده در  بیستم مرداد 1384ساعت 16:5  توسط aryamehr | 

دلم تنگ است

دلم از شوره زار هستی پوچ و خیالی

غرق نیرنگ است

دلم از مردم دوران

از این نامردی مردان

از این بی مهری مادر

از این نرگس که بویش را به مظلومان نمی بخشد

دلم دلتنگ دلتنگ است .

خداوندا چه کردم من

که تو با من چنین کردی ؟

دل امیدوارم را تو

افسار زمین کردی

خدایا من دلم تنگ است

دلم دریای نیرنگ است

تو اما جایت آن بالا درون کاخ اورنگ است

دلم مستانه می خواند

تو را دیوانه می داند

تو را ای خالق هستی

تو را افسانه می خواند

نمی خواهد بداند این دلم امشب

که پایانش چه خواهد شد

فقط این را تو می دانی

که دل جانانه می ماند

تو را دیوانه می خواند

تو را بی خانه می داند

تو را افسانه می خواند .

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1384ساعت 0:15  توسط aryamehr | 

نفرین به زمین کردم چون عشق مرا دزدید

                                            صد آینه بشکستم چون به گریه ام خندید

دیـــوانه تـریـن بــودم گــر همنفسـم بــودی

                                             یـک عمر زمین بودم چون تاج سرم بودی

امــــا چــه شـدم حـالا یک دشت پر از سایه

                                          از عشق به جا مانده یک وسوسه ، یک آیه

ای خاک به یادم باش عمری است پریشانم

                                           تــو در بـه در عشقی مــن زار و پــریشانم

مـــن زنــده نمی مانـم زیر ایــن هــمـــه آوار

                                        از عشق نمی خوانم ای سیاهی ای دیوار

+ نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1384ساعت 18:30  توسط aryamehr | 

... و تو عشق را در میان تمامی کوچه های پر از گلهای ارغوان فریاد کشیدی و از تمامی کوچه های بی انتهای گل سرخ فریادت را به گوش همگان رساندی .

ای قربانی هزار پاره عشق مرا با تو اندک درنگی است ، بیا تا با تو بگویم حدیث هزار پاره شدن آشیانه عشق را ؛ بیا تا از تو بخوانم ای خزان زده هزار تکه پاییزی .

بیا که می خواهم عاشقانه ترین ها را نثارت کنم ای جاودانه کوچه های فریاد های شبانه .

اینک با تو هستم

بیا در آسمان این سرزمین اشکهایمان را جاری کنیم تا مجنونهای صحراهای بی کسی جانی دوباره بگیرند .

بیا ای تنهاترین واژه که تو را تنها آراستن برازنده تر است .

بیا ای تنهاترین کس در این هستی ، بیا تا برای مجنون لیلا شویم و برای لیلا

مجنون بمانیم ؛ بیا تا برای دیوانگان خداپرست خدای عشق را معنا کنیم و سرود شکفتن را در جای جای این سر زمین به صدا در آوریم .

بیا ای آتش پرست آتش به دست ، بیا تا خداپرستان را وطن پرستی بیاموزیم و وطن پرستان را عشق .

بیا ....

بیا آنقدر باشیم تا مهتاب به این همه زیبایی غبطه بخورد و برای رسیدن به خورشید سعی دوباره کند .

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1384ساعت 14:36  توسط aryamehr | 

اي كاش دموكراسي دوران كودكي بود

ياد باد روزگاراني را كه من تنها و بي كس به دنبال دوست در به در بي در كجا آباد تاريكي بودم .

تو آمدي ...

چگونه آمدنت را نمي دانم همانگونه كه فلسفه بودن خودم را نمي دانم .

ولي ........ اي كاش دموكراسي به مانند آمدنت نرم و موزون بود .

يادش بخير روزگاري كه ميوه هاي دستانمان را مومنانه با هم تقسيم مي كرديم . واي كه چه لذت بخش بود خوردن ميوه هايمان با طعم دوستي .

اي كاش دموكراسي به سادگي تقسيم دو سيب بود بين شصت ميليون ايراني .

چه روزگاري بود دويدن هاي بي مهابا در كوچه آزادي .

در آن هواي گرم همه در خانه هايشان بيتوته كرده بودند و من چه صادقانه براي رسيدن به مهتاب شبهاي سياه ‌‌‌؛ گرماي خورشيد را صبوري           مي كردم .

سخت است باور اينكه بعد از اين همه سال مردم بدون هيچ گونه تغييري گرما را در خانه هايشان تحمل مي كنند و چقدر ستم است دانستن اينكه حكومت نقش آفتاب را ايفا مي كند و ظلم است اگر تشنگي ما را از مسيرمان به نا كجا آباد هدايت كند .

داشت يادم مي رفت ، اون روزهايي رو كه بارون ميومد ، اجازه نداشتم بيرون برم

حالا ميگن بزرگ شدم ، ديگه بارون نمياد

بجاي اون همه بارون هجوم آدماي چماق به دست كه جاي بارون خالي  مي كنه ...

 

يادمه آخرين روز بچگيم بود ، مثل هميشة خدا بارون ميومد

بي اجازه اومده بودي بيرون من از پنجره ديدمت آخه بارون ميومد

با خودم فكر كردم شايد ...........

شايد ...

تو يه روز زودتر بزرگ شده بودي !!!!!!!

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1384ساعت 21:46  توسط aryamehr | 
چگونه بنويسم از غمي كه گلويم را مي فشارد
چگونه عبور لحظه هاي زندگي را باور نكنم در حالي كه براي خانه مان آيينه تمام قد خريده ايم
واي كه چه بي پروا مرا به تماشا نشسته است ...

چرا اين ملت خود را درون آيينه نمي نگرند ؟
مگر نه اينكه ايران سراي ماست و ما خاك پاي جاودانگي او هستيم ؟
مگر فردوسي از آن ما نيست ؟
اي نوادگان رستم اي نسل آريا نمي توانيد پرواز كنيد؟ برخيزيد ; قدم برداريد
و از او بخواهيد ...
.....شايد فردايي باشد
+ نوشته شده در  سوم مرداد 1384ساعت 18:42  توسط aryamehr | 
واقعا تا بحال به سرزمين خودمون فكر كرديم؟
نه جدي مي گم ميخواي بدوني چند صد سال قدمت دارين؟
اين مطلب رو بخونين بعد ببينين ما تو همون قدمت خودمون مونديم يا پيشرفتم كرديم؟

اولا ما همیشه عادت کرده ایم که به مملکت گیر بدیم یا

از مملکت نا امید بشیم وکشور رو به خاطر اینکه خوشمون

نمیاد ترک کنیم . این بزرگترین اشتباهه که ما داریم دوباره

اون رو انجام میدیم به هر حال یک بار تجربه کرده ایم نباید

دوباره تجربه کنیم اگه این کار رو انجام داده باشیم یعنی

بزرگترین اشتباه زندگیمون رو انجام داده ایم . مگه نه ؟

دوما حالا ببینید بیشتر اروپایی ها امیدوار به زندگیشون


ادامه میدن چرا هیچ وقت نا امید نشدن ؟


چرا در تکنولورژی واقتصاد موفق هستند ؟

برای اینکه زندگی انان مثل این می ماند که کارهای امروز برای

ا امروز ( انجام میدن )و کارهای فردا برای فردا ؟ (مثلا میوه ای که برای



امروز خریده است نه برای فردا . فرداش دوباره میره میخره مثلا دارم میگم ...)



-----------------------------------------------------

سوما شما به سوال زیر پاسخ دهید

حالا یک جای کار ایران می لنگد اون جا دولت باید برای هر کاری


که باید انجام دهد اول هرکاری باید از ... کی اجازه بگیره ؟



1- رهبر



2-رفسنجانی



3-مجلس خبرگان



4-تمامی آخوند ها (به جز طرفداران خاتمی )



5- محافظه کاران



6- شورای نگهبان



7-قدرت طلبان



8- ... (اینو شما بگید ؟ )
+ نوشته شده در  سوم مرداد 1384ساعت 10:2  توسط aryamehr | 
از تنهايي هايت چه بگويم روزها در پي شبها مي آيند و و چه آسان شبها را به نا كجا آباد مي رسانيم
افسوس . من اينجا مانده ام بدون هيچ چشم داشتي به ذره اي نور
سياست . تنها يك واژه است . تو چيستي ؟؟ تو كيستي اي در غروب تنها مانده ؟؟؟
تو را از اين سرزمين مي رهانند و تو ...
نمي دانم چرا ولي باز مي گردي شايد مي آيي تا گلهايمان را دوباره غرق در لطف كني
شايد مي آيي با نشانه هايي از نور و شايد بر وجودت نشسته باشد دست نوازش حاكمان جبار و زور .
+ نوشته شده در  سوم مرداد 1384ساعت 9:27  توسط aryamehr | 
با سلام به همه كساني كه اين وبلاگ رو مشاهده مي كنند
ديوانگي ام را با تو قسمت مي كنم شايد تو را هم ديوانه بخوانند
مردم ما ديوانگي را بد معنا مي كنند نميدانم چطور شروع كنم باشد تا فرصت بعد !!!
+ نوشته شده در  دوم مرداد 1384ساعت 14:53  توسط aryamehr |