تبليغاتX
خزان سياست
سياست و فرهنگ

من از من حبسیه خوانم                                 که زندان من است این من

 

حصار و بند و زنجیرم                                  ز پود و تارم است و تن

 

 

 

-         تو زندانی تو زندان بان زندانی

 

-         رفاقت ها چه شد زندانی مظلوم؟

 

 

-         رفیقانه به یک سلول تنگم حبس کردی

 

-         بیا آزادی ات از تو برو هر جا که می خواهی

 

 

-         چه فرقی ماندن و رفتن به هر آنی تو می آیی

 

-         من از تو من برای تو میان ماندن و خواندن

 

 

                     به چه رفتن زچه رفتن؟

 

   نگاهت باز کدامین سوی جا مانده است؟

 

-         به آنجایی که انوارش نگاهم را بسوزاند

 

به آنجا که پر و بالم دهند نی بند و نی زنجیر

 

به آنجا که ز گرم بسته و باز پرانم سوزشی یابم

 

به آنجایی که...

 

-         به آنجایی که این چون است و آن چون است

 

و از دنیای ما زندان نگهبانان آزاد است

 

از هفت که نه هفتاد و شاید بیشتر دولت آزاد آزاد است

 

خوب می گویی اما ذات من از اسرت و حبس است

 

باز کندن را تو میدانی که از بالها میگویی و پرها

 

اسیر رفق آلوده تدبیری!

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1385ساعت 21:54  توسط نیلوفر | 

گاه فکر میکنم غصه یک یاس سپید شکننده است که هر قدر دل خرد تر

 

شود خاکتر و نرم تر شودآن هم بیشتر شکوفا می شود . گفتم یاس که

 

بگویم غصه هم زیباست.  غصه هم سپید است . نمیدانم شاید هم از این

 

روست که غصه برای شکننده  هاست. پیداست غصه دارم ؟

 

نکند آماده ایم اینجا باغ یاس بسازیم و برویم. باغ های یاس عطر آگین با

 

زیبایی  اندوهگین . این همه یاس این همه زیبایی های آشک آلود. آفریننده

 

ی یاسها !  زیبایی را دوست داری نه؟ مگر چند یاس دیگر در خاک دل من جا

 

خواهد شد؟ یعنی هنوز هم جا دارد ؟ یعنی باید پُر پر شود؟ باشد . باشد من

 

خاک می شوم خاک یاسهایم . اصلا اگر بخواهی خاک تمام یاس های اینجا.

 

حتما این گونه زیباترم. تنها یک چیز! یک چیز را بگو ! آن جا آن بالا هم یاس

می روید؟؟!!

 

در ضمن فکر نکنین  رکود کردیم که نیومدیم یه سری مشکلاته دیگه مهرداد هم میاد دیر و زود داره سوخت و سوز نداره

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 21:32  توسط نیلوفر | 

سلام   اول از همه دو تا معذرت خواهي:

يكي از شما چون مي دونم دير آپ كرديم راستش فصل امتحانها بود ديگه...

يكي ديگه هم از مهرداد به خاطر اين كه نوبت اون بود كه مطلب بذاره اما چون ديدم  كه وبلاگ خيلي تكراري شده خودم دست به كار شدم

يكي از شعراي خومو گذاشتم كه خيلي دوستش دارم علاوه بر اين كه نظر ميدين برداشتتون رو هم بگين مرسي.

 

عریان شو

 

رخت بر كن

در پس پرده ي خاكستري ديده ي من عريان شو

پرده را پس بزن و راز طنازي خود آشكارا بنما

باده مي ريز به پيمانه ي من٬ حيران كن

و اشارتي نما تا كه پيوند دهد

حس شيرين هم آغوشي را

با پاكي سر گشته ي يك باكرگي

رخت بر كن تا در عرياني مطلق

نهايت كوچك من در انتهاي مبهمت محو شود

 

+ نوشته شده در  بیستم خرداد 1385ساعت 12:7  توسط نیلوفر | 

برايت مي نويسم براي تو كه هميشه منتظرم هستي . مثل خيلي ها كه منتظر خيلي هاي ديگر هستند. و چه لذتي دارد كه كسي منتظرت باشد و چه هراسي كه خود منتظر باشي . گفتم هراس نخواستم كه واژه ي تلخي بگويم نه . هراسي كه در جان من است شيرين تر از نهر هاي عسل بهشتي حتي شايد شيرين تر از توست.

......! فكر نكن كه هراسم از انتظار است نه. انتظار را آموخته ام در اين سو و آن سوي زندگيم آموختمش . بيمناك از تداوم دستهامان هستم . امروز كه شادابند حرفهاي تازه دارند براي گفتن خمي بر ابرويشان نيست خود را در هم خلاصه مي كننديكي مي شوند مست ميكنند مي خندند لمس ميكنند جواني مي كنند چقدر دوام مي آورند چقدر نغز ميگويند تا كي آواز مي خوانند فردا كه اولين چروك روي دستانم افتاد باز هم دستهايت مي خندند؟ شاعر مي شوند؟

آه آه آه كه چه انديشه هايي دارم من. مني كه شايد اصلا تا ثانيه اي ديگر نباشم. شايد لحظه ي بعد قلبم تصميم گرفت كه ديگر نزند شايد حتي به تمام كردن اين نوشته نرسم.

آرزو مي كنم كه تا آن روز مه نمي دانم امروز است يا سال بعد يا سالها بعد دستهامان پير شوند پير پير اما نه كهنه پر از چينهايي كه هر كدام يك دنيا پنهان دارند اما باز هم يكي باشند جواني كنند قاه قاه بزنند نه از روي ويروس عادت كه امروز به جان خيلي دستها و نگاهها افتاده كه از سر تازگي و براي اكتشاف ناشناخته هاي وجوديمان قهقهه سر دهند .

....! خدا خيلي مهربان است چرا كه آن قدر به من و تو ناشناخته بخشيده كه بتوانيم عمري را تازه زندگي كنيم. آنان كه كهنه مي شوند و عادت مي كنند ناشناخته هاشان را فراموش مي كنند.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:21  توسط نیلوفر | 

سبز فقط يك رنگ نيست كه طنين است. نه اين كه

 

 بخواهم آرايه  بگويم يا خوب بسرايم كه من سبز را در

 

 حنجره احساس كرده ام. با شنيدن دانستمش كه نگاه

 

 عاجز بود.سبز را خيلي دورترها   دورتر از سرودن ها و

 

 پاك كردن ها   دورتر از نوشتن ها و لمس كاغذ مچاله ها

 

 _ كه قدرت نمايي انگشتان بودند و بس و ذهن را در

 

لابه لاي تا خوردگي ها گم مي كردند‌ ـ در فرسايشي

 

 ناسرودني كه نگاه مي ساخت  كه صداها و بوها و مزه

 

 ها مي ساختندش يافتم.و چه خوب همه چيز جاي مي

 

 گيرند در دريچه هاي آن دور ها. خيلي خوب. و تو قصد

 

 نزديك شدن مي كني و هر قدم رنگ ها و تصوير

 

 ها شفاف مي شوند و نزديك . و بزرگ بزرگتر از آنچه در

 

 دريچه ها يافتي و بزرگ كه مي شوند كم مي شوند

 

  تكه تكه مي شوند   و تنها يك تكه مال تو ميشود.

 

انگار همه اش از دست دادن است اگر بايستي عظمت

 

 را و درخشندگي را و اگر قدم برداري حتي يك قدم

 

  ديگرتكه ها را از دست  داده اي.

 

اما نه   .  مي شود بازگشت . بازگشت وچرخيد و از آن

 

 سوي رنگ دوباره رفت و تكه اي ديگر را يافت ولي آيا

 

 فرصت خواهد شد؟ 

 .

فرصت همه ي اين رفتن ها و دوباره از سر گرفتن هافكر

 

 مي كنم هر چه يافتم آن دور ها بود و آن دورها هر چه را

 

 كه مي يافتم جزئي از دريچه هايم مي گشت تا

 

 بزرگشان كند و آن زمان بود كه ديگر  گام ها از ديد نمي

 

 كاستند.

و من براي سبزي ها و سبزينه ها مي خواندم " يك

 

 

 سراسيمه پي ات مي آيم" و انها مي خواندند" يك

 

 سراسيمه نه   آرام آرام"حال ديري نيست كه طنينشان

 

 را كه از دورتر از اينها در راه بود مي شنوم. اينست كه

 

 مي گويم سبز طنين است طنين ادراكي طلب نشده. نا

 

 خواسته و نادانسته.

 

+ نوشته شده در  نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:27  توسط نیلوفر |