![]() |
![]() |
|
| سياست و فرهنگ |
|
در این بهاران من به تنهایی رسیدم در انتهای چشم تو عشقی ندیدم یک آشنا در بی قراریها تو بودی حالا چگونه مرگ فریادت شنیدم در کوچه های خالی و بن بست قلبم یک دوست را از پشت در ، در خواب دیدم در حسرت لبخند تو مهتاب خشکید ای هستی بی دغدغه ، از تو بریدم هیهات این قلبم تو را افسانه خوانده است پس من چگونه بودنت را خواب دیدم؟ در فصل پاییز آمدی اما نماندی ای عشق پاییزی بدان ، دردها کشیدم |
|
+ نوشته شده در
یازدهم فروردین 1385ساعت 14:58 توسط aryamehr |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا من خودم هستم ؛ بدون هیچ دلبستگی و شاید فقط حضور مرا دیوانه تر می کند .
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| نویسندگان |
|
aryamehr نیلوفر |
|
RSS
|