تبليغاتX
خزان سياست - عشق پاییزی
سياست و فرهنگ

در این بهاران من به تنهایی رسیدم

در انتهای چشم تو عشقی ندیدم

یک آشنا در بی قراریها تو بودی

حالا چگونه مرگ فریادت شنیدم

در کوچه های خالی و بن بست قلبم

یک دوست را از پشت در ، در خواب دیدم

در حسرت لبخند تو مهتاب خشکید

ای هستی بی دغدغه ، از تو بریدم

هیهات این قلبم تو را افسانه خوانده است

پس من چگونه بودنت را خواب دیدم؟

در فصل پاییز آمدی اما نماندی

ای عشق پاییزی بدان ، دردها کشیدم

+ نوشته شده در  یازدهم فروردین 1385ساعت 14:58  توسط aryamehr |